#طلسم_عشق_پارت_164


جادوگر فریادی کشید که باعث شد نگاهم از اونجا کنده بشه. درحالی‌که به ظاهر اصلی خودش برگشته بود با خشم نگاهم می‌کرد و جرقه‌هایی کف دستش شکل گرفته بودن.

- نمی‌ذارم فرار کنی، نمی‌ذارم!

این رو گفت که ناگهان توپ آتیشینی بهش برخورد کرد و روی زمین افتاد. جادوگر درحالی‌که سعی داشت آتیش لباسش رو خاموش کنه فریاد زد:

- لعنتی، لعنتیا! خودم می‌کشمتون. اه این تغییر شکل چقدر من رو ضعیف کرده. همه‌تون رو تیکه‌تیکه می‌کنم، همه‌تون رو! حتی اون عشق عزیزت رو!

اون داشت با خودش حرف می‌زد؛ ولی من فکرم درگیر قسمت آخر حرفش شد. عشق عزیزم؟ کارل من رو می‌خواد بکشه؛ پس یعنی اون زنده‌ست. یعنی...

نگاهم به‌سمت رایمون کشیده شد. کف دست‌هاش پر از آتیش بودن. یعنی اون آتیش رو سمت جادوگر پرت کرده؟ یعنی امکان داره اون...

- واسه چی وایستادی؟ راه بیفت!

باشه‌ای گفتم و خطاب به آذر گفتم:

- برو سمت اون پسر.

صدای اعتراض همه که از سر بهت و نارضایتی بود بلند شد. می‌گفتن که اون پسرخونده‌ی جادوگره و بهمون آسیب می‌زنه؛ ولی من چیزی درونش دیدم که اون‌ها ندیدن؛ من یه آتش‌افزار رو دیدم که زندانی شده.

به لبه‌ی ایوان که رسیدیم، دستم رو به‌سمتش دراز کردم و پرسیدم:

- باهامون میای؟ نباید اینجا بمونی برات خطرناکه. باهامون میای تا همه رو نجات بدیم؟

نگاهی به دستم کرد و بعد به چشم‌هام خیره شد. انگار تردید داشت. یعنی قبول می‌کنه باهامون بیاد؟ من نمی‌تونم اون رو با زور همراه خودم ببرم؛ ولی اگه نیاد، من هم باهاش می‌مونم.


romangram.com | @romangram_com