#طلسم_عشق_پارت_163

با پوزخندی گفت:

- خیلی شبیهشه نه؟ الان یادآور خاطرات دوران عاشقیت شده؟ آخی طفلک!

دست‌هام رو که از شدت عصبانیت و بغض می‌لرزیدن مشت کردم. با صدای خش‌داری فریاد زدم:

- خفه‌ شو لعنتی! همه‌ش تقصیر توئه که همه‌چی رو به هم ریختی. ما داشتیم زندگیمون رو می‌کردیم و شاد بودیم. تو بودی که یهو افتادی وسط سالن و همه رو بدبخت کردی، کارلم رو ازم گرفتی.

اون هم به تبعیت از من فریاد زد:

- حقتون بود! شماها چیزی رو ازم گرفته بودین که متعلق به من بود. من گفته بودم انتقام می‌گیرم؛ ولی اون‌ها گوش ندادن و حالا...

صدای غرشی که توی آسمون پیچید باعث شد جادوگر خفه بشه و با نگاه ناباورش آسمون رو جست‌وجو کنه.

- این امکان نداره! اون نباید زنده باشه، نباید!

در کسری از ثانیه باد عظیمی بلند شد و صدای بال‌زدن آذرخش به گوشم رسید. سربازها درحالی‌که با ترس به هم نگاه می‌کردن چند قدم عقب رفتن که جادو‌گر غرید:

- همه‌شون رو بکشین! همه‌شون باید بمیرن. زود باشین!

اما هیچ‌کس جرأت نکرد بهمون نزدیک بشه؛ چون آذرخش درست پشت سرمون بود. جادوگر به سربازها ناسزا می‌گفت و ما هم از فرصت استفاده کردیم و پشت آذرخش نشستیم.

دستی به سرش کشیدم و گفتم:

- ممنون که رسیدی، به موقع بود.

غرش آرومی کرد و با سرش به جایی اشاره کرد. مسیرش رو گرفتم و به رایمون رسیدم که داشت با ناباوری نگاهم می‌کرد. می‌تونستم با خودم ببرمش؟ اصلاً باهام می‌اومد یا پیشنهادم رو رد می‌کرد؟ اگه باهام بیاد و خــ ـیانـت کنه چی؟ اون‌وقت چه اتفاقی برامون میفته؟ کارل راضیه که من اون رو با خودم ببرم؟ ناراحت نشه؟

romangram.com | @romangram_com