#طلسم_عشق_پارت_162


رایان که نمی‌دونست قضیه چیه؛ نگاهش مدام بین هلن اصلی و هلن قلابی در گردش بود. آخر سر هم نتونست طاقت بیاره و پرسید:

- اینجا چه خبره؟ این دوتا خواهرن؟

درحالی‌که نگاهم همچنان میخ جادوگر بود خطاب بهش گفتم:

- نه رایان. اون جادوگره. اگه زنده از اینجا بریم بیرون همه‌چی رو واست توضیح میدم.

- اما چط...

خنده‌ی شیطانی جادوگر باعث شد حرفش رو قطع کنه. آروم‌آروم به‌سمتمون اومد و سربازها درحالی‌که سرِ نیزه‌هاشون رو به‌سمت ما گرفته بودن پشتش سرش حرکت کردن.

دیگه داشتم امیدم رو از دست می‌داد. یه بار دیگه سوت رو به صدا درآوردم و از خدا خواستم کمکمون کنه.

- اونجا چه خبره؟

صدای آشفته‌ش باعث شد ضربان قلبم بالا بره‌. همون صدای خوش‌آهنگ همیشگی؛ ولی این بار متعلق به مرد من نبود؛ متعلق به رایمون بود.

مردی که با شباهت عجیبش قلبم رو به لرزه درمی‌آورد. چرا الان باید ببینمش؟ الان که موقع رفتنه؟ دلم برای رفتن سست شد.

اگه می‌رفتم دیگه نمی‌تونستم ببینمش و باید یاد و خاطره‌ی کارل رو تو ذهنم مرور می‌کردم؛ ولی اگه می‌موندم می‌تونستم چند دقیقه بیشتر صورت کارل رو ببینم. کارلی که کپی خودش رو فرستاده بود تا آروم بگیرم.

همه‌ی نگاه‌ها به‌سمت پنجره‌ی کنار ایوان کشیده شد. تو ایوان کوچیک اتاقش ایستاده بود و نگاهش بین ما و سربازها در گردش بود.

همه به اون سمت نگاه می‌کردن؛ جز یه نفر و اون هم جادوگر بود. جادوگری که تمام حرکات و واکنش‌های من رو زیر نظر گرفته بود.


romangram.com | @romangram_com