#طلسم_عشق_پارت_161
و بعد با سرش با سایمون اشاره کرد. باشهای گفتم و همراه با ریتا و هلن بهسمت ایوان دویدیم.
به ایوان نیمدایرهشکلی که هیچ دیواری نداشت و میتونستم بیرون رو ببینم رسیدیم و سریع سوت کشیدم. دستم رو روی لبهی ایوان گذاشتم و با چشمهای نگرانم به آسمون خیره شدم. خدایا زودتر آذرخش رو برسون؛ قبل از اینکه اتفاقی بیفته. یکی دوبار دیگه هم سوت کشیدم؛ ولی اثری از آذرخش نبود!
با ناباوری به آسمون خیره شدم. رایان نفسزنون به ایوان رسید و گفت:
- سربازا تو سالنن. پس این اژدهات کجاست؟!
تند و با گیجی گفتم:
- نمیدونم، نمیدونم!
دوباره سوت زدم و بعد از اینکه صدای سوت قطع شد؛ صدای هیاهوز سربازان رو شنیدم و پشت بندش صدای جادوگر که تو محیط پیچید:
- سربازا بگیرینشون. اونا خیانتکارای سرزمینمون هستن. هیچکدوم رو زنده نذارین.
با نگرانی و استرس به صورت همدیگه نگاهی انداختیم و پشت به لبهی ایوان عقبعقب رفتیم و چشمهامون رو به ورودی ایوان دوختیم.
خدایا پس آذرخش کجاست؟ قرار نبود اینطوری بشه؛ من همهشون رو توی دردسر انداختم. آذرخش کجایی؟
کمکم نور مشعلهایی که سربازها به دست داشتن سالن رو روشن کرد و همگی به یه چیز فکر میکردیم. تا چند دقیقاًی دیگه همهمون دستگیر میشیم یا میمیریم!
دوباره و با تهموندهی امیدم سوت رو به صدا درآوردم. کجا موندی آذر؟ بهت احتیاج دارم.
تو عرض چند ثانیه، ایوان از سربازهایی که نیزه به دست محاصرهمون کرده بودن، پر شد. جادوگر که هنوز هم تو قالب هلن بود با نیشخندی بهم خیره شد و لحن تمسخرآمیزی گفت:
- نمیدونم چطور از جادوی مرگ فرار کردی و چطور سر از هزاران سال بعد درآوردی؛ ولی امروز دیگه روز مرگ توئه! خودم میکشمت و دفنت میکنم تا دوباره نتونی برگردی و واسه من دردسر درست کنی.
romangram.com | @romangram_com