#طلسم_عشق_پارت_159
- فرار کن تیارا. جادوگر داره با سربازاش به این سمت میاد. فرار کن.
لب باز کردم بگم که شنل مادرش تو اتاق مونده؛ ولی دست رایان دور بازوم حلقه شد و من رو به دنبال خودش کشید. درحالیکه فرار میکردیم پرسید:
- چرا خشکت زده؟ میگه دارن با سربازا میان دنبالت؛ اونوقت تو صاف وایستادی که بیان بگیرنت؟
همونطور که میدویدم و به دنبال رایان کشیده میشدم گفتم:
- شنل مادرت رو فراموش کردیم. موند تو اتاق!
ریتا چی بلندی گفت و با اعتراض اسمم رو صدا زد:
- تیارا! اون یادگار مادرم بود.
بهسمتش برگشتم. لباس ارغوانیرنگی رو که بلندیش تا روی زانوهاش بود به تن داشت و چکمههای چرمی هم پوشیده بود و پاهای عریانش در معرض دید قرار داشت. با لحن متقاعدکنندهای گفتم:
- من فکر میکردم هلن اون رو با خودش برداشته. وقتی ازش خواستم اون رو بهم بده گفت که تو اتاق جا مونده.
آهی کشید و جوابم رو داد:
- اون خیلی به دردمون میخورد.
- ببخشید، واقعاً متأسفم.
- مهم نیست پیش میاد. هلن کجاست؟
با نمایان شدن هلن و سایمون که همونجا وایستاده بودن گفتم:
romangram.com | @romangram_com