#طلسم_عشق_پارت_158
درحالیکه نفسنفس میزد گفت:
- نه زیاد دور نیست.
خوبهای گفتم و بهسختی از اتاق بیرون رفتیم. نگاهی به چپ و راست سالن انداختم و بهسمتی که هلن راهنماییم میکرد رفتیم. با یادآوری شنل ریتا گفتم:
- شنل ریتا رو بده تا نامرئی بشیم.
حرفم که تموم شد وای بلندی گفت و از حرکت ایستاد. من هم همزمان باهاش ایستادم و با نگاه گیج و سردرگمم پرسیدم:
- چیه چی شده؟
هراسون گفت:
- اون موقع که خواستم سایمون رو بزنم از تنم درش آوردم و انداختمش رو زمین. اونجا مونده.
با چشمهای گردشده نگاهش کردم.
- اون شنل یادگار مادر ریتا بود. باید برم بیارمش. همینجا بمون تا من بیام.
باشهای گفت و سایمون رو محکمتر نگه داشت که من بازوی سایمون رو رها کردم و یه سمت بدنش بهسمت پایین متمایل شد. زیاد از اتاق دور نشده بودیم و میتونستم سریع به اتاق برسم؛ شنل رو بردارم و برگردم. لعنتی چرا متوجهش نشدم؟
با اخم داشتم بهسمت اتاقم میرفتم که صدای هیاهو تو سالن پیچید و از حرکت ایستادم. نگاه گرد و ناباورم رو به انتهای سالن دوختم و به ریتا و رایان که میدویدن و بهسمتم میاومدن خیره شدم.
چهرهی هردوتاشون پر از استرس و ترس بود. ریتا که دید من ایستادم فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com