#طلسم_عشق_پارت_157

- آره‌. خیالت راحت نمی‌ذارم بمیره. برو کاری رو که بهت گفتم خیلی زود انجام بده و بیا.

باشه‌ای گفت و از جا بلند شد. لباسش رو مرتب کرد و خیلی سریع از اتاق بیرون. امشب دیگه باید از اینجا فرار کنیم. حتی یه ثانیه هم نباید صبر کنم.

دوباره به چهره‌ی سایمون خیره شدم و سری از روی تأسف براش تکون دادم. تا کی قراره باهام دشمن باشه و به حرف‌هام گوش نده؟

یعنی اگه اون رو با خودم ببرم برام مشکلی ایجاد نمی‌کنه؟ هرچند که باید با خودم ببرمش. نمی‌تونم بذارم اینجا بمونه و جادوگر بلایی سرش بیاره. حداقل بعد از اینکه حالش بهتر شد می‌تونم ازش بپرسم که چرا می‌خواست من رو بکشه.

قبل از اینکه اون سه‌تا بیان تو اتاق بلند شدم و لباسی رو که از قبل آماده کرده بودم تن کردم.

یه بلوز بلند مشکی‌رنگ که بلندیش تا یه وجب زیر باسنم بود و یقه‌ش با بند‌های قرمزی به هم بسته می‌شدن؛ آستینش هم همین‌طور.

شلوار جذبش رو هم پوشیدم و به نوارهای قرمز‌رنگی که کنار شلوار قرار داشت نگاه کردم. مچ‌بند لباس هم قرمز‌رنگ بود. یه لباس کاملاً ساده که مناسب سفر بود.

خم شدم و کوله‌ رو از زیر تخت برداشتم که در اتاق خیلی ناگهانی به دیوار کوبیده شد و از جا پریدم. با چشم‌های گردشده به هلن که داشت نفس‌نفس می‌زد نگاه کردم که با آشفتگی گفت:

- سربازا به دستور جادوگر دارن میان اینجا. ریتا و رایان از من جدا شدن تا بتونن اونا رو سردرگم کنن و ما بریم به ایوان شمالی. دیگه نمی‌تونیم با اسب فرار کنیم. فکر کنم باید آذرخش رو خبر کنیم.

من که استرس گرفته بودم تندتند سرم رو تکون دادم و کیف رو روی دوشم انداختم و درحالی‌که خم شده بودم تا سایمون رو بلند کنم خطاب به هلن گفتم:

- بیا کمک کن بلندش کنیم. من زورم نمی‌رسه یه مرد رو بلند کنم؛ مخصوصاً که بیهوش هم هست.

باشه‌ای گفت و خودش رو به من رسوند. دست انداختم و زیر بـ*ـغلش رو گرفتم و هلن هم اون سمتش نشست و همین کار رو کرد. با اشاره‌ی سر من، سایمون رو از جا بلند کردیم که نفسم گرفت. چقدر سنگینه!

نگاهم روی در بود تا مبادا کسی داخل اتاق بیاد. در همون حال گفتم:

- باید کشون‌کشون به اون سمت ببریمش. امیدوارم زیاد دور نباشه‌.

romangram.com | @romangram_com