#طلسم_عشق_پارت_156
قسمت آخر حرفم رو که شنید کمی آروم شد و چشمهای پر از اشکش رو بهم دوخت. با صدای خشداری پرسید:
- یعنی سالمه؟ ولی من خیلی بد زدمش.
- آروم باش بذار یه نگاهی بهش بندازم.
سرش رو تندتند و مطیعوار تکون داد. آروم دستش رو رها کردم و بهسمت سایمون چرخیدم.
روی زمین دراز به دراز افتاده بود و خون قرمزرنگ اطراف سرش رو پوشونده بود. چشمهاش بسته بودن و صورتش کاملاً رنگپریده به نظر میرسید.
لباس یکدست سیاهرنگی به تن داشت و خنجری که میخواست من رو باهاش بکشه کنارش روی زمین افتاده بود.
با استرس لبم رو جویدم و انگشتم رو بهسمت گردنش بردنم تا از جریان نبضش باخبر بشم. امیدوارم زنده باشه. گرچه اون میخواست من رو بکشه؛ اما من راضی نیستم اون بمیره.
دستم روی گردنش نشست. بدنش دمای کمی داشت و انگار داشت رفتهرفته سردتر میشد. با انگشتم دنبال ضربانی از زندگی روی گردنش گشتم.
لبخندی زدم و نفسم رو بهآرومی بیرون فرستادم. نبض گردنش میزد؛ اما ضعیف! پس زندهست و میتونیم نجاتش بدیم؛ ولی اول باید به جای امنی بریم. گفتم:
- زندهست، خیالت راحت. زودتر برو بهسمت اتاق ریتا و رایان. بهشون بگو وقت فراره. اونا رو با خودت به اینجا بیار و حواست باشه جادوگر تو رو نبینه.
با خوشحالی پرسید:
- راست میگین؟ خوب میشه؟
لبخند محوی زدم و چشمهام رو آروم باز و بسته کردم.
romangram.com | @romangram_com