#طلسم_عشق_پارت_155

- ممنونم هلن. ممنونم! دیگه داشتم امیدم رو از دست می‌دادم.

اما هلن جوابم رو نداد. فقط چشم‌های بی‌حسش میخ زمین شده بود. از روی تخت بلند شدم و با اخمی که از سرِ گیجی بود به زمین نگاه کردم.

مرد قاتل روی زمین افتاده بود و می‌تونستم صورتش رو ببینم. چشم‌های ناباورم نمی‌خواست باور کنه که اون سایمونه! انگار می‌خواستم به خودم تلقین کنم که دارم اشتباه می‌کنم.

اما چرا؟ چرا سایمون اومده بود من‌ رو بکشه؟ یعنی این‌قدر ازم متنفر بود که می‌خواست با کشتنم انتقام مرگ پدرش رو بگیره؟

نگاهم رو بالاتر کشیدم. هلن همچنان مات و مبهوت بالای سر سایمون ایستاده بود و کمرش خم بود. تیکه‌ای از گلدون توی دستش مونده بود.

نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟ چرا حرفی نمی‌زنه و واکنشی نشون نمیده؟ اسمش رو با احتیاط صدا زدم:

- هلن؟

نگاهش رو بالا کشید. چشم‌هاش قرمز شده بودن و ناگهان زیر گریه زد. تیکه‌ی شکسته‌ی گلدون از دستش افتاد. زانوهاش خم شدن و روی زمین سقوط کرد.

دست‌های لرزونش رو به‌سمت موهای سایمون برد و با گریه نالید:

- من کشتمش! من قاتلم! قاتل!

دست‌هاش رو وسط راه متوقف کرد و این بار جلوی صورتش گرفت و بهشون نگاه کرد. می‌لرزیدن و اصلاً نمی‌تونست اون‌ها رو صاف نگه داره. یه لحظه بهش جنون دست داد و دست‌هاش رو چنگ‌ انداخت. جیغ می‌کشید و با ناخن‌های بلندش پوست سفیدش رو خراش می‌داد.

خیلی سریع کنارش نشستم و دست‌هاش رو گرفتم تا مانع از کارش بشم؛ ولی نمی‌تونستم کنترلش کنم. مدام جیغ می‌زد و خودش رو تکون می‌داد.

محکم‌تر گرفتمش و با تن صدای نسبتاً بلندی گفتم:

- بسه هلن! الان همه میان اینجا. اصلاً از کجا معلوم که مرده؟ هان؟

romangram.com | @romangram_com