#طلسم_عشق_پارت_154


تنم خیس عرق بود و چشم‌هام دو‌دو می‌زد. لب‌های لرزونم رو تکون دادم و پرسیدم:

- تو... تو کی... هستی؟

جوابی بهم نداد؛ اما صدای نفس‌های پر از خشمش رو به‌راحتی می‌شنیدم. یعنی ممکنه کسی باهام دشمنی داشته باشه؟ نکنه جادوگر همه‌چی‌ رو فهمیده و یکی‌ رو فرستاده تا من رو بکشه؟

مچ دستم درد گرفته بود و دیگه توان مقاومت نداشتم. خنجر آروم‌آروم به سـ*ـینه‌م نزدیک شد و من برای اینکه خنجر بهم نخوره دراز کشیدم.

یعنی اینجا آخر زندگی منه؟ نمی‌تونم کارلم رو دوباره ببینم؟ اون ازم خواست که مواظب خودم و بچه‌مون باشم. نه نمی‌ذارم! نمی‌ذارم اینجا پایان کار من باشه.

تصویر کارل پشت پرده‌ی چشم‌هام نقش بست. عزمم رو جمع کردم و تمام نیروم رو به مچ دردناک دست‌هام منتقل کردم. خنجر که کمی فاصله یافت از بین دندون‌های کلیدشده‌م غریدم:

- امشب یا من زنده از این اتاق بیرون میرم یا تو!

صدای پوزخند اعصاب‌خُردکنش به گوشم رسید و اعصابم رو به هم ریخت. دقیقاً نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم.

من باید زنده می‌موندم؛ ولی چطور؟ دست‌هام دور دست‌های مرد ناشناس قفل شده بود و از نیروم نمی‌تونستم استفاده کنم. کسی هم نبود که به دادم برسه.

هلن چرا بیدار نمیشه تا کمکم کنه؟ یعنی وقتی نامرئی میشه ما رو هم نمی‌تونه ببینه؟ من امشب می‌میرم؟ خدایا خودت کمکم کن تا از امانتی کارل مواظبت کنم.

صدای نفس‌های بلندم با ناله‌های دردناکم آمیخته شده بود. مچ دستم به طرز وحشتناکی درد می‌کرد و دیگه نمی‌تونستم مقاومت کنم.

دست‌هام شل شدن و خنجر پایین و پایین‌تر اومد. فقط یه بند انگشت با بدنم فاصله داشت که صدای جیغ کوتاهی رو شنیدم و بعدش هم صدای شکستن یه جسم.

دست مرد شل شد و در کسری از ثانیه روی زمین افتاد. نفس عمیقی کشیدم و به ناجی خودم که چهره‌ش زیر نور مهتاب می‌درخشید گفتم:


romangram.com | @romangram_com