#طلسم_عشق_پارت_153

چشم‌هام رو بستم. خستگی به تن و بدنم هجوم آورد و پلک‌هام روی هم افتادن.

***

- تیا بلند شو. تو نباید بخوابی!

پلک‌هام رو کمی باز کردم. کارل با نگرانی بهم خیره شده بود. لبخند محوی زدم و به چهره‌ی مهربونش که توی هاله‌ای از روشنی فرورفته بود خیره شدم. بین خواب و بیداری گفتم:

- می‌دونستم همه‌ش خوابه! می‌دونستم زنده‌ای...

کارل با اضطراب تکونم داد.

- بیدار شو تیا. الان وقتش نیست. الان نباید بمیری! خودت رو، بچه‌مون رو سالم نگهدار!

***

بین خواب و بیداری همه‌جا ناگهان تاریک شد و حرفی مثل پتک توی سرم کوبیده شد.

- الان نباید بمیری! خودت رو، بچه‌مون رو سالم نگهدار!

برق تیغه‌ی خنجر که چشم‌هام رو زد هشیار شدم. به مردی که بالای سرم ایستاده بود و آماده‌ی فروکردن خنجر داخل قفسه‌ی سـ*ـینه‌م بود خیره شدم.

چهره‌ش توی تاریکی فرورفته بود و نمی‌تونستم ببینمش. برق خنجر که چشم‌هام رو زد، به خودم اومدم و دستش رو که برای فروکردن خنجر بالا بـرده بود گرفتم.

تقریباً نیم‌خیز شده بودم و قدرت این رو نداشتم که در مقابلش مقاومت کنم. قدرت بدنی مرد کجا و منی که غافلگیر شده بودم کجا؟

قفسه‌ی سـ*ـینه‌م از شدت ترس تندتند بالاوپایین می‌شد. قدرت تکلمم رو از دست داده بودم و اصلاً نمی‌تونستم داد بزنم و از کسی کمک بخوام.

romangram.com | @romangram_com