#طلسم_عشق_پارت_152


در رو با دستم نگه داشتم و همون‌جا وایستادم تا در زیاد باز نشه. با همون اخم نگاه کلی به اتاق مربعی‌شکل انداختم. همه‌چیز مرتب و سر جای خودش بود؛ بدون هیچ‌گونه آشفتگی!

هلن همچنان نامرئی بود و نمی‌تونستم ببینمش. در رو کمی بیشتر باز کردم و به گوشه‌ی دیگه‌ی اتاق نگاه کردم. وقتی مطمئن شدم کسی داخل اتاق نیست در رو بستم و از اتاق بیرون اومدم.

جادوگر که فهمیده بود من کسی‌ رو داخل اتاق ندیدم، لب‌های صورتی‌رنگش رو که با کمک رژ براق شده بود به نشونه‌ی لبخند کش داد و گفت:

- دیدین گفتم من صدایی نشنیدم. حتماً دچار اشتباه شدین.

سری تکون دادم و حرکت کردم. اون هم به دنبال من اومد. گفتم:

- تا وقتی چیزی رو با چشمای خودت ندیدی، نشنیدی و حس نکردی، نباید باورش کنی یا به کسی اعتماد کنی.

این رو گفتم و پوزخند محوی زدم؛ اما چون جادوگر پشت سرم بود پوزخندم رو ندید. به سالن غذاخوری که رسیدیم همه سر میز شام حاضر بودن؛ همه به‌جز یه نفر!

یه نفر که اصلاً به بود و نبودش توجه نکردم؛ ولی ای‌کاش... ای‌کاش بیشتر حواسم رو جمع می‌کردم!

***

بعد از شام دیگه منتظر کسی نموندم و تنها به اتاق برگشتم. راهرو زیر نور مشعل می‌درخشید و سقف شیشه‌ای راهرو تصویر من رو به‌خوبی نشون می‌داد.

روز پرماجرایی بود. اون‌قدر خسته‌م که فکر می‌کنم اگه روی تخت دراز بکشم، به سه نرسیده خوابم می‌بره!

در اتاق رو هُل دادم و وارد اتاق شدم. اتاق کاملاً توی تاریکی فرورفته بود و فقط نور مهتاب که از پنجره به داخل تابیده بود، تخت خوابم رو روشن کرده بود.

با خستگی به‌سمت تخت حرکت کردم و روی تخت دراز کشیدم. چندبار اسم هلن رو صدا زدم؛ ولی جوابی نداد. فکر کنم خواب بود.


romangram.com | @romangram_com