#طلسم_عشق_پارت_151

بعد از دقایق طولانی گفتم:

- امشب چه زود شام آماده شده!

موهاش رو بالای سرش دم‌اسبی بسته بود و چند تار کوچیک و لـَخت روی پیشونیش افتاده بود. با انگشت‌های کشیده‌ش اون رو پشت گوش فرستاد و گفت:

- من هم اطلاعی دراین‌باره ندارم. فقط می‌دونم که شام امشب زودتر از حد معمول آماده شده.

آهانی گفتم و به‌سمت در رفتم. جادوگر خودش رو به من رسوند و باهم از اتاق بیرون رفتیم و در رو پشت سرمون بست.

آروم‌آروم قدم برداشتم و پیش رفتم. زیاد از اتاق دور نشده بودم که صدای بسته شدن در اومد. با تعجب به عقب برگشتم و درحالی‌که نگاه خیره‌م روی در بود پرسیدم:

- صدای چی بود؟ کسی رفت تو اتاق؟

منتظر جوابی از جانبش نشدم و به‌سمت اتاق حرکت کردم که بازوم رو گرفت. به‌خاطر این کار ناگهانیش به عقب کشیده شدم و با چشم‌های ریزشده نگاهش کردم.

- من صدایی نشنیدم. حتماً خیالاتی شدین.

اخم کم‌رنگی روی پیشونیم نشست و درحالی‌که داشتم دستم رو از حصار انگشت‌هاش آزاد می‌کردم گفتم:

- هلن، من گوشای تیزی دارم و امکان نداره که اشتباه کنم. صدا از اونجا اومد، از اتاق من!

و با دستم در اتاق رو نشون دادم. اتاق‌های متعددی توی اون طبقه قرار داشت؛ ولی من مطمئنم که صدا از اونجا اومد. باید بفهمم کی وارد اتاقم شد.

جادوگر که دید خیلی مُصرّم حرفی نزد تا من رو به خودش مشکوک نکنه. آروم‌آروم و با اخمی که نشونه‌ی شک و کنجکاوی بود به‌سمت اتاق رفتم.

دستم رو روی دستگیره گذاشتم و به پایین فشارش دادم. نگاهی به صورت جادوگر انداختم که به نظر مضطرب می‌اومد. در رو هُل دادم و بازش کردم.

romangram.com | @romangram_com