#طلسم_عشق_پارت_150


می‌ترسیدم وسیله‌ای رو فراموش کنم و اون موقع به دردسر بیفتیم؛ برای همین چندین و چندبار لوازم کیف رو چک کردم.

نگاهم به کتاب اسرارآمیز افتاد. خواستم از تو کیف بیرون بیارمش که تقه‌ای به در اتاق خورد. خیلی سریع کیف رو بستم و زیر تخت مخفیش کردم.

نگاهی به هلن انداختم که با استفاده از شنل نامرئی شده بود. نفس آسوده‌ای کشیدم و گفتم:

- بیا تو.

در باز شد و هلن قلابی یا بهتر بگم جادوگر که خودش رو شبیه هلن کرده بود، وارد اتاق شد‌. از لبه‌ی تخت بلند شدم و پرسیدم:

- اتفاقی افتاده؟ اینجا چی‌کار می‌کنی؟

با اکراه کمی سرش رو به نشونه‌ی احترام خم کرد و با گام‌های بلندی خودش رو بهم نزدیک کرد و گفت:

- وقت شامه. باید بریم به سالن غذاخوری.

سعی کردم عادی رفتار کنم؛ اما از درون می‌لرزیدم و خشمم فوران کرده بود. چطور به خودش جرئت داده بود که هلن رو بدزده و اون بلا رو سرش بیاره؟

چطور تونست مردمم رو به اون روز بندازه و زندگی کارل عزیزم رو ازش بگیره؟ هنوزم که هنوزه نتونستم مرگ کارل رو هضم کنم. مدام به این فکر می‌کنم که همه‌ی این اتفاقات فقط یه کابوسه و من به‌زودی از خواب بیدار میشم؛ ولی وقتی فاجعه‌ی دیگه‌ای رخ میده بیشتر از قبل مطمئن میشم که همه‌ی این‌ها واقعیته! واقعیت تلخی که نبود کارل رو برام یادآور میشه.

به چشم‌های مرموزش که سیاه‌چاله‌‌ی مشکی‌رنگش داشت براندازم می‌کرد نگاه کردم. حس عجیبی داشتم؛ مثل اینکه کسی داره توی افکارم سرک می‌کشه!

با ردشدن فکری از ذهنم به خودم اومدم و ذهنم رو مشغول این کردم که اگه هلن رو نداشتم چی‌کار می‌کردم و اون تنها فرد مورد اعتماد منه!

لبخندی که ته‌مایه‌ای از شرارت داشت روی لبش نشست. تو دلم نیشخندی زدم. پس می‌تونست ذهنم رو بخونه! باید از این به بعد حواسم رو جمع کنم؛ چون هر آن ممکنه بفهمه به هویتش پی بردم و نقشه‌م لو بره.


romangram.com | @romangram_com