#طلسم_عشق_پارت_149

شنلش رو که روی میز گذاشته بود چنگ زد برداره که سریع و با هول گفتم:

- اون نه! اون رو بذار بمونه. شاید لازم باشه واسه مخفی‌کردن هلن از اون استفاده کنم.

باشه‌ای گفت و دستش رو از روی شنل سیاه‌رنگ برداشت. این بار من بودم که چنگ انداختم و شنل رو از روی میز برداشتم.

اگه هلن قلابی بخواد وارد اتاق بشه؛ باید هلن رو مخفی کنم. ریتا بهم اطمینان داد که حتماً به رایان حرف‌های من رو میگه و بعد از اتاق بیرون رفت.

به‌سمت کوله‌ی سفر رفتم و بازش کردم. نگاهی به لوازم داخلش انداختم: طناب، سکه، چاقو، پارچه، داروهای گیاهی، کتاب اسرارآمیز، لباس مناسب، کمی غذا و سوتی که برای صداکردن آذرخش نیاز دارم.

قبلاً از سایمون گرفته بودمش. اصلاً نمی‌دونم این سوت پیش اون چی‌کار می‌کرد؛ ولی نباید دست اون می‌موند؛ چون به اون تعلق نداشت.

از جا بلند شدم و شنل رو به هلن دادم و گفتم:

- روی تخت دراز بکش، این رو روی خودت بکش تا نامرئی بشی. این‌طوری کسی از حضور تو مطلع نمیشه.

سرش رو تکون داد و شنل رو گرفت. به‌سمت کمد رفتم. پرسید:

- اممم... سایـ... سایمون هم باهاتون میاد؟ من چی؟ من هم میام یا ما رو اینجا رها می‌کنید؟

درحالی‌که لباس‌ها رو از نظر می‌گذروندم گفتم:

- چی باعث شده که فکر کنی من شما رو اینجا تنها می‌ذارم و فرار می‌کنم؟ من به همه‌تون نیاز دارم. حالا هم بهتره استراحت کنی؛ چون ظاهر زخمات خوب شده و اثر خیلی کمی از زخم توی بدنت باقی مونده که با استراحت برطرف میشه.

دیگه حرفی بینمون ردوبدل نشد. بلوز بلندی رو که بیشتر برای رزم بود بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم. بهتره این رو بپوشم و آماده باشم. ممکنه هرلحظه نیاز باشه فرار کنیم و اون موقع اصلاً دوست ندارم که دامن لباس، دست‌وپام رو قفل کنه و نتونم کاری کنم.

لباس رو روی میز گذاشتم. از پنجره‌ی اتاق به بیرون خیره شدم. هوا تاریک شده بود و من در تمام مدت درگیر کارهای سفر بودم.

romangram.com | @romangram_com