#طلسم_عشق_پارت_148
بدون هیچ حرفی و در سکوت، سرش رو تکون داد و روی صندلی نشست و بهم خیره شد. بهسمت کمد رفتم و بازش کردم.
لباس صورتیرنگی رو از بین لباسها بیرون کشیدم و در کمد رو بستم. بهسمت هلن رفتم و لباس رو بهسمتش گرفتم.
- این رو بپوش. لباست پارهست و بدنت مشخصه.
نیمخیز شد و باشهای گفت. از گوشهی لباسش گرفت و اون رو از تنش بیرون کشید. عقبگرد کردم و بهسمت ریتا رفتم و روی صندلی روبهروش نشستم.
- خب فکر کنم قبلاً بهت گفته بودم که من ملکهی تاراگاسیلوسم. جادوگر طلسمی رو روی من و سرزمینم قرار داده که مردمم آواره شدن و من خودم هم به این دورهی زمانی منتقل شدم و نیروهام رو از دست دادم. بعد از اینکه مردمم رو پیدا کردم و بهشون کمک رسوندم، نیروهای من هم کمکم خودشون رو نشون دادن. تو الان نیروی آبافزاری من رو دیدی. من میتونم آب، باد، خاک و آتیش رو که چهار عنصر اصلی طبیعت هستن کنترل کنم. علاوهبر اینا میتونم گیاهان رو کنترل کنم که این هم یه موهبت از جانب خداوند بزرگ برای منه.
- یعنی تو میتونی کل عنصرا رو کنترل کنی؟ دیگه کی اینجوریه؟ اصلاً باورکردنی نیست!
از گوشهی چشمهام به هلن نگاهی انداختم. روی لبهی تخت نشسته بود و لباس نو رو به تن داشت. بدون اینکه نگاهم رو ازش بگیرم گفتم:
- نمیدونم. تو زمان خودم که فقط من این قدرت رو داشتم؛ فکر کنم نسلهای قبل از من که جزء خاندانای سلطنتی بودن هم این قدرت رو داشتن.
آهانی گفت و بلند شد. این بار نگاهم رو از هلن گرفتم و همزمان با بلندشدنش نگاهم رو بالا کشیدم. انگار کاملاً قانع شده بود که با لبخندی گفت:
- من وسایلم رو جمع کردم. برای فرداشب آمادهم.
از جا بلند شدم و پشت میز ایستادم. سرم رو تکون دادم و جدی گفتم:
- نه! آماده باش که هر زمان لازم شد از اینجا فرار کنیم. فکر کنم جادوگر با دیدن جای خالی هلن، میفهمه که ما به نقشهش پی بردیم و میاد سراغمون. اگه بهمون حمله کنه حتماً شکست میخوریم؛ چون هیچ کدوممون قوی نیستیم. این رو به رایان هم بگو.
- باشه. از اینجا میرم پیش رایان و بهش همهچی رو توضیح میدم.
romangram.com | @romangram_com