#طلسم_عشق_پارت_147

اصلاً نمی‌دونستم چه اتفاقی داره میفته؛ چون شنل به قدری بزرگ بود که اطرافمون رو گرفته بود و توی تاریکی هیچ جایی رو نمی‌دیدم. لحظه‌ای احساس معلق‌بودن کردم. این حس حتی چندثانیه هم طول نکشید که دوباره حس کردم روی زمین هستیم. ریتا شنل رو برداشت و من به اتاقم نگاه کردم. با کمک ریتا هلن رو روی تخت خوابوندم و کتاب اسرارآمیز رو توی کیفی که برای سفر آماده کرده بودم گذاشتم و بعد پارچ آبی رو که روی میز بود برداشتم. به‌سمت تخت رفتم و پارچ رو به دست ریتا دادم. لبه‌ی تخت نشستم و به چهره‌ی زرد هلن خیره شدم. دونه‌های عرق لابه‌لای موهاش خودنمایی می‌کردن.

تندتند نفس می‌کشید و هرازچندگاهی همراه با نفسش صدای ناله‌مانندی هم از گلوش خارج می‌شد. چشم‌هاش از شدت درد بسته بودن و مشخص بود که چقدر درد می‌کشه. رو به ریتا گفتم:

- پارچ آب رو همون‌طور نگهدار و اصلاً تکونش نده.

سری تکون داد و باشه‌ای گفت. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو بالای پارچ گرفتم و با حرکات موج‌مانندی آب رو از داخل پارچ بیرون کشیدم. ریتا با دیدن این کارم هین بلندی کشید و قدمی به عقب برداشت. این اولین بار بود که قدرت من رو می‌دید و با نگاهی آمیخته به ترس نگاهم می‌کرد. لبخند اطمینان‌بخشی زدم و به‌سمت هلن برگشتم. دستم رو روی بدنش گذاشتم و درحالی‌که روی تنش حرکت می‌دادم، زمزمه کردم:

- خدایا! نیروهای حیات‌بخش آب رو به کمکم بفرست تا بتونم جون یکی رو نجات بدم.

دستم روی هر زخمی بود، اون زخم کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر و درنهایت ناپدید می‌شد. کارم که تموم شد، با دستمال خیسی صورت هلن رو پاک کردم و به چهره‌ش خیره شدم. حالا کمی حالش بهتر بود و با لبخند نگاهم می‌کرد. به‌آرومی گفت:

- ممنونم که جونم رو نجات دادین بانوی من!

این کتاب در سایت نگاه دانلود ساخته و منتشر شده است.

www.negahdl.com

لبخندی زدم:

- تو به ‌خاطر من توی خطر افتادی و این وظیفه‌ی من بود که از نیرویی که خدا بهم داده استفاده کنم و نجاتت بدم. الان درد نداری؟

- نه، کاملاً خوبم. انگار از اول هیچ دردی وجود نداشته!

خوبه‌ای گفتم و به‌سمت ریتا برگشتم. پارچ رو روی میز گذاشته بود و پرسش‌گرانه نگاهم می‌کرد. باید بهش درمورد نیروهام توضیح می‌دادم.

- می‌دونم باید یه چیزایی رو بهت توضیح بدم؛ ولی اول بذار لباس هلن رو عوض کنم. بعد برات توضیح میدم.

romangram.com | @romangram_com