#طلسم_عشق_پارت_146


- با شنل اومدی؟ چی داری میگی؟

سرش رو تکون داد و درهمون حال که لبخند به لب داشت گفت:

- این شنل مادرمه که برام به یادگار گذاشته. با این می‌تونم توی قصر نقل مکان کنم و دیده نشم. اگه روی تنم باشه، نامرئی میشم.

با شنیدن این حرف لبخندی زدم و گفتم:

- می‌تونی ما رو هم انتقال بدی؟ هلن نباید دیده بشه.

سرش رو تکون داد و گفت:

- آره می‌تونم. نقشه‌ای که دنبالش می‌گشتی رو پیدا کردی؟

با این سؤال تازه یاد کتاب عجیب‌غریبی که پیدا کرده بودم، افتادم و درحالی‌که دستم رو چندبار تکون می‌دادم گفتم:

- نه؛ ولی یه چیز عجیب‌تر پیدا کردم.

این رو گفتم و هلن رو رها کردم تا ریتا از اون مواظبت کنه و به‌سمت میزی که آخرین‌ بار کتاب رو روش قرار داده بودم، رفتم. با دیدنش لبخندی زدم و برداشتمش. نگاهی به کتابخونه انداختم و به‌سمت اون دوتا رفتم. ریتا و هلن نگاهی به کتاب انداختن و قبل از اینکه سؤالی بپرسن گفتم:

- بعداً بهتون توضیح میدم.

هر دوتاشون سری تکون دادن. ریتا شنل رو از دور گردنش باز کرد و ازمون خواست تا نزدیک‌تر بایستیم. تقریبا به هم چسبیدیم و اون هم شنل رو روی سرمون انداخت و گفت:

- خورشید پنهان می‌شود و ماه نمایان، تاریکی شب پنهان می‌کند همگان را. بریم به اتاق تیارانا.


romangram.com | @romangram_com