#طلسم_عشق_پارت_145

صدای تق‌تق کفش‌هایی که تو محیط کتابخونه پیچید، باعث شد از بهت حرف هلن دربیام و با ترس نفسم رو تو سـ*ـینه حبس کنم. خدای من! یعنی کی می‌تونه باشه؟قلبم از استرس زیاد توی دهنم نبض می‌زد و دونه‌های ریز و درشت عرق رو که روی پیشونیم حرکت می‌کردن حس می‌کردم. اگه یکی از خدمتکارها باشه، چی؟ حتماً به اون جادوگر خبر میده و اون‌وقت باید چی‌کار کنم؟ یا اگه خود جادوگر باشه؟ اگه جادوگر باشه حتماً تو دردسر میفتم. شاید بتونم خدمتکار رو راضی کنم که حرفی به کسی نزنه؛ ولی نمی‌تونم مقابل جادوگر بایستم و پیروز بشم. مخصوصاً الان که نیرو و قدرت کافی برای مقابله با اون رو ندارم. خدایا خودت کمکم کن! هلن هم صدای کفش رو شنیده بود و برای همین با تمام دردی که بدنش رو آزار می‌داد، سکوت کرده بود و صدایی از گلوش خارج نمی‌شد. مردمک چشم‌هام از شدت ترس دو‌دو می‌زد و می‌لرزید. بدنم سست شده بود و حس می‌کردم ماهیچه‌های بدنم یخ بسته و نمی‌تونم اصلاً تکونشون بدم. پاهام اون‌قدر می‌لرزید که به‌سختی خودم رو روی پاهام نگه داشته بودم؛ ولی دیگه نتونستم هم وزن خودم و هم وزن هلن رو تحمل کنم و با پاهای بی‌حسم‌ روی زمین نشستم. هلن که نمی‌دونست می‌خوام روی زمین بشینم، با این کار من خیلی ناگهانی روی زمین زانو زد و از روی درد آخ بلندی گفت که صدا توی کتابخونه پیچید. با چشم‌هایی که از ترس گشاد شده بود به صورت هلن نگاه کردم که با چشم‌هایی مملو از شرمندگی داشت نگاهم می‌کرد. لبش رو دندون گرفته بود و با اون صورت رنگپریده‌ش که به زردی می‌زد و چشم‌هایی که گود افتاده بودن نگاهم می‌کرد. اون آخ ناخواسته بود؛ ولی ناشناسی که داخل کتابخونه قدم می‌زد صدا رو شنیده بود و یه جا ایستاده بود. این رو می‌تونستم از صدای کفشی که حالا قطع شده بود تشخیص بدم. هلن با دست‌های لرزونش دستم رو گرفت. انگشت‌های لرزونش پر از خراش و لکه‌های خون بودن. سرمایی که از پوستشون به دستم منتقل شد، بیشتر به آشوب دلم چنگ زد. انتهای کتابخونه تقریباً توی تاریکی فرو رفته بود؛ ولی نور اندکی که از پنجره‌ی دایره‌شکل شیشه‌ای که کمی بالاتر از قفسه‌ها قرار داشت، جسم نحیف ما رو آشکار می‌کرد. بوی خاکی که به‌خاطر جابه‌جایی قفسه‌ها ایجاد شده بود، هنوز هم توی هوا می‌چرخید و بینیم رو قلقلک می‌داد. فشار انگشت‌های هلن باعث شد به خودم بیام و نگاهش کنم. اون هم مثل من ترسیده بود. این رو می‌تونستم از لرزش دستش و صورتش که رنگ‌پریده‌تر شده بود تشخیص بدم. دستم رو به‌آرومی روی دستش گذاشتم و لبخند پر از استرسی به روش پاشیدم تا بهش اطمینان بدم اتفاقی نمی‌افته. گرچه خودم زیاد مطمئن نبودم. سرم رو به‌سمت قفسه‌ها چرخوندم. از فاصله‌ی کم بینشون می‌تونستم اون شخص رو ببینم. دامن لباسش نشون می‌داد که زنه و پشتش به منه. شنل روی سرش مانع از این می‌شد که بتونم صورتش رو ببینم و به هویتش پی ببرم. چندثانیه‌ای همون‌جا ایستاد و بعد حرکت کرد. از تیررس نگاه من که محو شد، آشوب دلم رو صدبرابر کرد. با همون اضطرابی که توی جونم نشسته بود، با ترس به ورودی بین قفسه‌ها خیره شدم. هلن تکونی خورد و بیشتر به من چسبید. صدای ناله‌‌مانندش به گوشم رسید و تو دلم آرزو کردم که ای‌کاش اون زن ناشناس این ناله رو نشنیده باشه. بدنم هیستریک‌وار می‌لرزید و لرزش دستم اون‌قدر زیاد بود که نمی‌تونستم از قدرت خاک‌افزاریم استفاده کنم و از خاک‌ و سنگ‌های توی دیوار استفاده کنم. قامت اون زن شنل‌پوش که در ابتدای راهروی قفسه‌ها نمایان شد، بدنم وا رفت و نالیدم:

- پیدامون کرد!سرم رو پایین انداختم تا حداقل لحظه‌ی روبه‌روشدنم با اون زن رو نبینم. قلبم همچنان با شتاب خودش رو به سـ*ـینه‌م می‌کوبید. هلن آروم بود. این رو از نفس‌های ریتم‌دار و یکنواختش فهمیدم؛ ولی چرا؟ چرا وقتی که تو دردسر افتادیم، اون این‌قدر آرومه و هیچ واکنشی نشون نمیده؟

- تیا! من همه‌جا رو دنبالت گشتم.

با صدای بی‌نهایت آشنایی که گوشم رو نوازش داد، سرم رو بالا گرفتم و به چشم‌های سؤالیش نگاه کردم و نفسم رو با خیال راحت بیرون فرستادم. بدنم کاملاً از ترس سست شده بود و به کمی آرامش نیاز داشتم. ریتا نگاهش رو از من گرفت و روی هلن نگه داشت. با دیدن وضعیتش هین بلندی کشید و پرسید:

- چه اتفاقی واسش افتاده؟ اینکه الان سالم بود و داشت سراغ تو رو ازم می‌گرفت.

اخم کم‌رنگی کردم و به صورت هلن واقعی نگاه کردم. پس جادوگر داشت دنبال من می‌گشت. پوزخندی زدم و درحالی‌که قوای ازدست‌رفته‌م رو جمع می‌کردم، بلند شدم و به هلن هم کمک کردم تا از جا بلند بشه. در همون حال گفتم:

- این هلن واقعیه!

ریتا که تعجب کرده بود، نگاهش بین من و هلن به گردش دراومد. برای اینکه گیج نشه گفتم:

- فقط همین‌قدر بدون که اون زن پست‌فطرت هلن رو گرفته و شکنجه‌ش داده. بعد خودش رو شبیه هلن کرده و به ما نزدیک شده تا بفهمه چه نقشه‌ای داریم. فکر کنم یه نفر دیگه رو هم شبیه خودش کرده تا ما متوجه حیله‌ی کثیفش نشیم؛ اما اون نمی‌دونست که هلن واقعی می‌دونه من باردارم.

ریتا با اینکه هنوز هم گیج بود؛ ولی سری به نشونه‌ی فهمیدن تکون داد. با گام‌های کوتاهی خودش رو به ما رسوند و بازوی هلن رو گرفت و بهش کمک کرد. درحالی‌که به‌سمت در کتابخونه می‌رفتیم پرسیدم:

- وقتی داشتی میومدی اینجا جادوگر تعقیبت نکرد؟

تک‌خنده‌ای کرد و با اشاره به شنلش گفت:

- با این اومدم!

از حرکت ایستادم و با لحن سؤالی پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com