#طلسم_عشق_پارت_144
پلکش لرزید و کمی چشمهاش رو باز کرد. بهسختی نگاهم کرد و نالهی ریزی کرد. هول کردم و با ترس پرسیدم:
- چی شده؟ حالت خوبه؟
با دستم موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و به گونهی کبودش خیره شدم. بالای ابروش زخم شده بود و خون خشکشدهی روی زخم نشون میداد که کهنهست. کنار لبش پاره شده بود و خون قرمز و روشنی ازش جاری بود. نگاه هراسونم روی صورتش چرخید. کی این بلا رو سرش آورده بود؟ نگاهی به دیوار که نصف شده بود انداختم و دوباره به هلن خیره شدم. یعنی ممکنه؟ دست و پاهاش رو با احتیاط باز کردم و طناب رو بهسمتی پرت کردم. رد طناب روی مچ دستش کاملاً آشکار و زخمی که بهخاطر طناب ایجاد شده بود، خونآلود بود. با دستم کمکش کردم بشینه که نالههای دردناکش دلم رو آب کرد. لباسش پاره شده بود و کبودیهایی رو که بهخاطر کتک بود، به رخ میکشید. سری از روی تأسف تکون دادم و پرسیدم:
- میتونی راه بری؟
نالهی ضعیفی کرد.
- آی! فکر نکنم... بتونم.
لبم رو روی هم فشار دادم و نفسم رو حبس کردم. باید راه بره، وگرنه نمیتونم تکونش بدم. دستش رو دور گردنم انداختم و بهآرومی از جا بلند شدم که صدای جیغش بلند شد. با وحشت اول به صورت هلن که از درد مچاله شده بود، نگاه کردم و بعد به ورودی در اتاق مخفی خیره شدم و در همون حال گفتم:
- هیس! هیس! آروم باش! الان صدات رو میشنون.
زمزمهوار نالید:
- ببخشـ... ـید! درد دا... رم. نمیتو... نم بایستم.
- باید بتونی راه بری. میدونم که درد داری؛ ولی باید راه بری. نمیدونم اینجا چه خبره؛ ولی این رو میدونم که الان باید بهت کمک کنم.
نگاهی به ورودی اتاق انداختم و آروم بهسمتش رفتم و در همون حال هم هلن رو با خودم میکشیدم. نالههای زیاد و بلندش نشون میداد که درد زیادی رو داره تحمل میکنه؛ ولی برای اینکه هیچکس متوجه حضور ما نشه، صداش رو تو گلوش خفه میکنه. از اتاق مخفی که بیرون رفتیم، ناخواسته نفس حبسشدهم رو بیرون فرستادم و با احتیاط بین قفسهها رو نگاه کردم تا مطمئن بشم که کسی اون اطراف نیست. کتابخونه خالی بود و من داشتم به این مسئله فکر میکردم که چطور باید هلن رو از اینجا ببرم به مکان امنی که کسی ما رو نبینه. صدای هلن باعث شد دست از دیدزدن قفسهها و فکرکردن بردارم و بهش خیره بشم.
- جادو... گر! خودش رو... شبیـ... ـه... من کرده!
romangram.com | @romangram_com