#طلسم_عشق_پارت_143

این... این که داستان من بود. با هیجان و صدالبته گیجی، تندتند صفحه‌ها رو ورق زدم تا ببینم پایان این داستان چیه و به کجا ختم می‌شه؛ ولی در کمال تعجب با صفحه‌ی خالی و تمام سفید روبه‌رو شدم. دریغ از حتی یه نقطه‌ی سیاه روی صفحه. دوباره به آخرین صفحه‌ای که نوشته داشت برگشتم و به آخرین جمله‌ای که نوشته شده بود، چشم دوختم.

«او هنوز هم نمی‌دانست چه خطری خودش و فرزندش را تهدید می‌کند. خطری که درست در یک قدمیشان قرار داشت و می‌خواست جانشان را به یغما ببرد.»

یعنی چی؟ منظورش از خطر چیه؟ چه خطری در کمین نشسته؟ اصلاً این کتاب واقعیه؟ ولی چطور و کی این کتاب رو نوشته؟ با نگاه گیج و مبهمم فقط به کتاب چشم دوختم و به پشتی صندلی تکیه دادم. دیگه از این گیج‌تر نمی‌شدم. یه معمای حل‌نشدنی دیگه. باید از اول این کتاب رو بخونم. شاید بتونم سرنخی در مورد اتفاقاتی که افتاده بود پیدا کنم. تو همین فکر بودم که جیغ بلندی توی کتابخونه اکو شد و گوشم رو خراش داد. سرم رو یک‌ضرب بالا آوردم و به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود.

اخم کم‌رنگی بین ابروهام نشست و نگاهم به‌سمت قفسه‌ها کشیده شد. با دستم کتاب رو بستم و از جا بلند شده و به‌سمت قفسه‌ها قدم برداشتم. جیغ‌های سرسام‌آوری توی محیط پیچیده بود و منبعش رو نمی‌تونستم پیدا کنم. هیچ‌کس داخل کتابخونه نبود و من هم تنها شخص داخل کتابخونه بودم. پس این صدا از کجا میاد؟ از لابه‌لای جیغ‌ها کلمات نامفهومی مثل «تو... شکست...»، «اونا بالاخره... می‌فهمن...» به گوش می‌رسید؛ ولی نمی‌تونستم به‌خوبی بشنوم که چی داره میگه. با احتیاط نگاه به اطراف انداختم تا از خالی‌بودن کتابخونه مطمئن بشم. کتابخونه دقیقاً آخرین اتاق برج قلعه و یا بهتر بگم، تنها اتاق برج قلعه بود و کسی اصلاً از اینجا عبور نمی‌کرد تا صدای جیغ رو بشنوه. مقابل قفسه‌ی بزرگی که پشتش به دیوار سنگی بود، ایستادم. مطمئنم که منبع صدا اینجاست؛ ولی چطور ممکنه؟

حالا دیگه صدای جیغ به ناله‌های آزاردهنده‌ای تبدیل شده بود؛ ولی هنوز هم می‌شد شنید. دستم رو روی یکی از کتاب‌ها گذاشتم و نگاه نگرونم رو به دیوار دوختم. صدا از اونجا می‌اومد. از پشت دیوار سنگی! یعنی کی ممکنه اونجا باشه؟ حتماً الان به کمک احتیاج داره با اون جیغ‌های دردناکی که من شنیدم. تو همین افکار بودم که کتاب زیر دستم به داخل قفسه فرورفت و هم‌زمان با اون چند کتاب دیگه هم در طبقه‌های مختلف داخل قفسه فرو رفتن. با ترس و هیجان دستم رو سریع از روی کتاب‌ها برداشتم و چند قدمی رو عقب رفتم. قفسه با صدایی مثل «تیک» از هم فاصله گرفت. صدا اون‌قدر بلند بود که من مدام به ورودی کتابخونه نگاه می‌کردم تا مطمئن بشم کسی اونجا نیست. گردوخاک زیادی بلند شده بود و همین باعث شد دستم رو روی دهنم قرار بدم تا خاک به دهنم هجوم نیاره و چشم‌هام رو بستم. نمی‌دونستم پشت اون قفسه یا دیوار چی قرار داره و همین باعث تپش قلبم شده بود. زمین زیر پام به‌خاطر حرکت قفسه می‌لرزید و من این لرزش رو به‌خوبی حس می‌کردم. چند دقیقه‌ای رو تو همون حالت موندم و وقتی که صدا و لرزش قطع شد، با احتیاط چشم‌هام رو باز کردم.

آماده‌ی هرچیزی بودم، حتی حمله. دستم رو آماده باش نگه داشته بودم تا اگه لازم شد از نیروهام استفاده کنم.

چشمم که کاملاً باز شد، نگاهم به جسم مچاله‌شده‌ی روی زمین افتاد که لباس سفیدش غرق در خون شده بود و موهاش به زمین چسبیده بود. دست و پاهاش از پشت به‌هم بسته شده بودن و طناب‌ها عملاً انجام هر حرکتی رو ازش سلب کرده بودن. با سرفه‌ی دردناکی که کرد، به خودم اومدم و آروم و با احتیاط به‌سمتش رفتم.

همون‌طور که وارد اتاقِ پشت کتابخونه می‌شدم، با دقت و احتیاط نگاهی به اطراف انداختم تا از خالی‌بودن اونجا مطمئن بشم. به‌جز اون دختر که روی زمین افتاده بود، شخص دیگه‌ای اونجا وجود نداشت. پس حتماً اون صداهای دردناک به این دختر مربوط می‌شد؛ ولی شخص دیگه‌ای اونجا نبود که باعث اون ناله‌های دردناک باشه.

قد و اندامش رو آنالیز کردم و همون‌طور که اندام آشناش رو از نظر می‌گذروندم، با احتیاط پرسیدم:

- تو کی هستی؟

آروم تکون خورد و ناله‌ی ضعیفش بلند شد. همین ناله باعث شد قدمم رو تندتر بردارم و بالای سرش بایستم.

صورتش کمی از بین موهای بلندش مشخص بود و من با بهت و تعجب به شخص آشنای مقابلم نگاه کردم. گیج شده بودم. هلن چرا به این روز افتاده؟ مگه جادوگر نبود؟ اینجا چه اتفاقی افتاده که من ازش خبر ندارم؟

کنارش نشستم و با احتیاط دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و صداش کردم:

- هِـ... هلن؟ بیدار شو!

romangram.com | @romangram_com