#طلسم_عشق_پارت_142


***

تیارانا (ملوری)

گلدون مشکی که با رنگ سفید طرح‌های عجیب‌غریبی روش حکاکی شده بود، روی یه سکو و گوشه‌ی کتابخونه قرار داشت. نگاهم رو از گل‌های لیلیوم داخلش گرفتم و به قفسه‌ی کتاب‌ها نگاه کردم. اینجا حتماً اثری از نقشه یا اطلاعاتی از سرزمین‌های دیگه هست. آروم قدم برداشتم و جلو رفتم و در همون حال با نگاهم کتاب‌ها رو رصد کردم. انواع و اقسام کتاب‌های داستانی و تاریخی توی کتابخونه قرار داشت؛ ولی کتابی که مدنظر من بود پیدا نمی‌شد. کم‌کم به انتهای کتابخونه نزدیک شدم و از شدت نور اولیه کاسته شد. نور کمی که از پنجره‌ی کتابخونه تابیده بود، از بین قفسه‌های بزرگ گذشته بود و انتهای اتاق رو کمی روشن کرده بود. جلوی آخرین قفسه‌ی کتابخونه ایستادم. سرم رو بلند کردم و با چشم‌های ریزبینم کتاب‌ها رو نگاه کردم. دستم رو دراز کردم و کتاب‌ قطور و قهوه‌ای‌رنگی رو که نسبت به بقیه‌ی کتاب‌ها بزرگ‌تر بود لمس کردم. با برداشتن اون کتاب گردوخاک کمی بلند شد و باعث شد به سرفه بیفتم. بهتر که شدم، پلک‌زدم و با چشم‌های اشک‌آلوده‌م که به‌خاطر خاک خیس شده بود، به جلد کتاب نگاه کردم. لایه‌ای از خاک روش نشسته بود و نشون می‌داد که مدتی طولانی از آخرین‌باری که یکی این کتاب رو برداشته می‌گذره.

هیچ نوشته‌ای روی کتاب نبود تا مشخص کنه درمورد چی نوشته شده؛ ولی ریشه‌های خشک‌شده‌ای به جلدش چسبیده بودن و همین توجهم رو جلب کرد. نگاهی به راه باریک بین قفسه‌ها انداختم و آروم‌آروم راه اومده رو برگشتم. روی صندلی کوچیکی که گوشه‌ی کتابخونه قرار داشت نشستم و کتاب رو روی میز گذاشتم. با نوک انگشت‌هام، جلد رو لمس کردم که لایه‌ای از گرد و غبار به انگشتم چسبیدم. سری از روی تاسف برای مسئول اینجا تکون دادم و کتاب رو باز کردم. ریشه‌های خشک شده‌ی روی جلد زیر انگشت‌هام قرار داشتن و حس عجیبی بهم منتقل می‌کردن، حسی مثل کنجکاوی و شاید هیجان.

ورقه‌های کاغذ اون‌قدر کهنه بودن که با احتیاط ورقشون زدم و با دقت به نوشته‌های ریزش چشم دوختم. بیشتر شبیه به یه داستان بود. پوف کلافه‌ای کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم. دستم رو از روی کتاب برداشتم و با نگاه ناامید و درمونده‌م به سقف نگاه کردم. وای خدای من! یعنی واقعاً هیچ کتابی درباره‌ی سرزمین‌ها وجود نداره؟ حالا من باید چی‌کار کنم؟ از جا بلند شدم و درحالی‌که می‌خواستم حرکت کنم، خواستم کتاب رو ببندم که چشمم به جمله‌ای خورد.

«درحالی‌که احساس می‌کرد همسرش را از دست داده است، فرزند خویش را در شکم حمل می‌کرد و تمام تلاشش این بود که طلسم سرزمینش را باطل کند.»

اخمی کردم و دوباره سر جای قبلیم برگشتم. روی کتاب خم شدم و با دقت نگاهش کردم و آروم شروع به خوندنش کردم.

«او هنوز هم نمی‌دانست چه خطری خودش و فرزندش را تهدید می‌کند. خطری که درست در یک قدمیشان قرار داشت و می‌خواست جانشان را به یغما ببرد.»

یه تای ابروم رو بالا انداختم. چند صفحه به عقب، ابتدای کتاب برگشتم و شروع به خوندنش کردم.

«گیج و سرگردان به گفته‌های همراهش گوش می‌داد. هنوز هم نمی‌دانست که چه اتفاقی افتاده و در این سرزمین ناشناخته چه می‌کند. در دنیای خودش نبود! هرچه به پسر جوان روبه‌رویش می‌گفت، جوان با تمسخر حرفش را تکذیب می‌کرد. هنوز هم نمی‌دانست که در بُعد زمان سفر کرده و دیگر در سرزمین خودش و در کنار معشوق محبوبش نیست.

قلبش آشفته و نگران بود و در این سرزمین ناشناخته کاملاً احساس غربت می‌کرد. گیج بود و از هیچ‌چیز دیگری سردرنمی‌آورد. حتی از حرف‌های رایان.»

رایان؟ اسم اون تو این کتاب چی‌کار می‌کنه؟ نکنه این کتاب درمورد این سرزمین و شاهزاده‌هاش نوشته شده؟ ولی آخه چطور؟ با زبونم لبم رو کمی تر کردم و آروم و زمزمه‌وار ادامه‌ش رو خوندم.

«ملوری کاملاً گیج شده بود. هویتش را به یغما بـرده بودند و معشوق محبوبش در پیش چشمانش جان داده بود. آهی کشید و هرچه را که اتفاق افتاده بود برای رایان تعریف کرد. با اینکه مطمئن نبود؛ ولی امیدوار بود که رایان کمکش کند.»


romangram.com | @romangram_com