#طلسم_عشق_پارت_141
با انگشتش موهای رویشونهش رو به بازی گرفت. کاملاً ناراحت و گرفته بود. خواستم بهسمتش برم که خودش آرومآروم بهسمتم اومد و روی تخت نشست. پای راستش رو روی پای چپش انداخت که پاهای عـریـان و سفیدش از زیر لباس بیرون رفت. آب دهنم رو بلعیدم و بهسختی چشم از پاهای کشیدهش گرفتم که گفت:
- همهش از تو بد میگه. اذیتم میکنه و با تمسخر باهام حرف میزنه. بهم میگه تو هم مثل پدرت خیانتکاری.
کمی خم شد که قفسهی سـ*ـینهی عریانش هم مشخص شد. نفسم رو داخل سـ*ـینه حبس کردم و دیگه نشنیدم چی میگه! کنارش نشستم و با لحن متقاعدکنندهای گفتم:
- به حسابش میرسم؛ ولی به موقعش!
دستم رو روی شونهش گذاشتم که با لجاجت خودش رو از زیر دستهام بیرون کشید و گفت:
- همین حالا حسابش رو برس!
سرم رو تکون دادم.
- عزیز من! آخه نمیشه! اون رو باید ناگهانی بکشم وقتی که از هیچی خبر نداره. الان هم که حتماً در اتاقش رو قفل کرده.
جامی رو که حاوی مادهی شفافی بود بالا آورد و به دستم داد. عشق و هـ*ـوس چشمهام رو کور کرد و اصلاً به این فکر نکردم که اون جام از کجا اومد؟
با دلبری گفت:
- این رو بخور. میخوایم امشب خوش بگذره!
و به لبم چسبوند. مقداری از مایع داخل جام رو نوشیدم که لبش رو به گوشم چسبوند و اغواگرانه گفت:
- امشب شب توئه؛ ولی فرداشب تیارانا نباید زنده بمونه.
مطیعوار باشهای گفتم که گره کـ*ـمربند لباسش رو باز کرد و...
romangram.com | @romangram_com