#طلسم_عشق_پارت_140
صدای هقهقم توی محیط پراکنده شد و به گوش خودم رسید. با پشت دستم صورتم رو پاک کردم و با دست دیگهم دامن لباسم رو محکمتر چنگ زدم تا حرص و دلخوریم رو روی اون خالی کنم. ندیمههایی که تکوتوک توی راهروها من رو میدیدن، با تعجب نگاهم میکردن و حرفی نمیزدن. انگار فکر میکردن دیوونه شدم. به اتاقم که رسیدم، بلافاصله در رو باز کردم و وارد اتاق شدم. در رو بستم و همون جا پشت در، روی زمین نشستم. کف دوتا دستم رو روی دهنم گذاشتم و توی تاریکی اتاق گریه کردم. غافل از اینکه دشمنم نقشهی شرورانهای میکشید.
***
سایمون
نامهی بعدی رو از بین چند نامهای که روی میز قرار داشت برداشتم و بازش کردم. با خوندن تکتک خطهای نامه، اخمهام توی هم فرو رفت. مردم از زندگیشون ناراضی بودن و خیلیهاشون هم از این سرزمین رفته بودن. نفسم رو بیرون فرستادم و نامه رو بستم و روی میز گذاشتم. جامی رو که حاوی شمع بود از روی میز برداشتم و بلند شدم. بهسمت تخت رفتم تا روش بخوابم. امشب واقعاً خسته بودم و دلم یه خواب عمیق میخواست. جام رو روی عسلی گذاشتم که در اتاق باز شد. ابرویی بالا انداختم و بهسمت در برگشتم. به لطف مشعلهایی که دورتادور اتاق روشن بود میتونستم هلن رو که تو چهارچوب در ایستاده ببینم. لبخند عمیقی از دیدنش روی لبم شکل گرفت. لبخند دلفریبی زد و آرومآروم وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. موهای بلندش رو روی شونهش رها کرده بود و لباس بلند و راحتی برای خواب تنش کرده بود.
- چی شده که اومدی اینجا؟
با صدای آروم و دلنوازی که گوشم رو نوازش داد پرسید:
- از اینکه اومدم اینجا ناراحتی؟
سرم رو به طرفین تکون دادم.
- نه عزیزم، اصلاً! فقط تا حالا سابقه نداشته که شب بیای پیشم.
اخمی کرد و گفت:
- از تیارانا ناراحتم. اذیتم میکنه.
با شنیدن اسم تیارانا اخمی کردم و با حرص پرسیدم:
- چیکارت کرده؟ بگو چیکار کرده تا حسابش رو بذارم کف دستش!
romangram.com | @romangram_com