#طلسم_عشق_پارت_139
جوابش رو ندادم و لبم رو به دندون کشیدم. آخه چرا باید این وقت شب تو به پست من بخوری؟ لبم رو رها کردم که این بار با صدایی جدی و دستوری گفت:
- به من نگاه کن!
منتظر نموند تا به حرفش عمل کنم، دستش رو روی صورتم گذاشت و بهسمت خودش چرخوند. نور مشعل کمی صورتم رو روشن کرده بود و رایمون با اخمی که خیلی زیبا و خواستنیش کرده بود، بهم نگاه میکرد.
مردمک چشمهام لرزید و پر از اشک شد. لبم رو محکم روی هم فشار دادم و به بغضی که توی گلوم نشسته بود، اجازه ندادم آزاد بشه. نفسهای عمیق میکشیدم و سعی داشتم لرزش بدنم رو پنهون کنم؛ اما خیلی هم موفق نبودم؛ چون پرسید:
- برای چی میلرزی؟ ترسیدی؟ از چی؟
فقط نگاهش کردم. انگار لال شده بودم و لبم باز نمیشد تا حرف بزنم. من اگه از اینجا میرفتم دیگه نمیتونستم کسی رو که شبیه کارله ببینم. یعنی باید برم؟ قابل اعتماده؟ میتونم بهش همهچی رو بگم؟ ولی نه! اگه حرفی بهش بزنم حتماً میره و به جادوگر خبر میده. دوباره سکوت بینمون رو شکست.
- چرا حرف نمیزنی؟ از من میترسی؟
سد مقاومتم شکست و سرم رو تندتند تکون دادم. قطرهی اولی که از چشمم پایین چکید، با صدای بغضداری گفتم:
- آره، آره، از تو میترسم.
چشمهاش رنگ تعجب گرفت و دستش از دور مچم شل شد. صداش دیگه جدیّت قبل رو نداشت.
- میترسی؟ چرا؟
با صدایی که بلند شده بود فریاد زدم:
- میترسم بـ*ـغلت کنم. میترسم بهجای عشقم به تو علاقهمند بشم. فهمیدی؟
فهمیدی رو با تهموندهی صدام نالیدم و دستم رو با شدت از دور دستش آزاد کردم. بهسرعت از کنارش رد شدم و دامن لباسم رو توی دستم گرفتم. درحالیکه گریه میکردم با تمام قوا دویدم و از پلهها پایین رفتم. دنبالم نیومد. حتی صدام هم نکرد و من واقعاً ممنونش بودم. اگه صدام میکرد ممکن بود برگردم و جوابش رو بدم.
romangram.com | @romangram_com