#طلسم_عشق_پارت_138


نفسم رو کلافه بیرون فرستادم که به کسی برخورد کردم. من هنوز از راهرو بیرون نرفته بودم و احتمالاً رایان هم اونجا بود. پس هرکی هست ما رو دیده.

ترسیده و با وحشت سرم رو بلند کردم که با دیدن شخص روبه‌روم نگاهم رنگ باخت.

رایمون با اخم نگاهی به من کرد و بعد نگاهش رو بالا کشید و به پشت سرم چشم دوخت. مثل بچه‌هایی که مچش رو گرفته باشن با هول و استرس به عقب برگشتم و به جای رایان نگاه کردم. با دیدن جای خالی رایان نفس راحتی کشیدم. به‌زور سعی کردم جلوی نگاهم رو بگیرم تا به بیراهه نره و خواستم از کنار رایمون بگذرم که مچ دستم رو گرفت. من که با شتاب قدم برداشتم، به‌خاطر این حرکت یهوییش به عقب پرت شدم و هراسون نگاهش کردم. موهای صاف و یه‌دست سیاهش رو بالا داده بود و چند تیکه از موهاش روی پیشونیش افتاده بود. نگاهم رو پایین‌تر کشیدم و به چشم‌های نسبتاً کشیده‌ش که با مژه‌های بلندش احاطه شده بود و تیله‌ی سیاه‌رنگ چشم‌هاش رو قاب گرفته بود، خیره شدم. با همون اخمی که ابروهاش رو باهاش مزیّن کرده بود پرسید:

- این وقت شب اینجا چی‌کار می‌کنی؟

اون‌قدر از دیدنش هول شده بودم که نمی‌دونستم چی بگم. قلبم مدام خودش رو به سـ*ـینه‌م می‌کوبید و می‌خواست بیرون بیاد. آروم بگیر قلب رنج‌دیده‌ی من! مردی که روبه‌روت ایستاده کارل نیست، یه غریبه‌ست. آروم باش و صبر کن تا صاحبت رو پیدا کنم.

- نمی‌خوای جوابم رو بدی؟

لبم رو با زبونم کمی خیس کردم و نگاهم رو ازش دزدیدم. خیره به پولک‌های روی دیوار که بر اثر نور مشعل می‌درخشیدن گفتم:

- من فقط اومده بودم قدم بزنم.

دروغ به این بزرگی رو خیلی راحت تشخیص داد و با لحن شکاکی پرسید:

- این وقت شب؟ اون هم داخل قصر؟

من که شدیداً از حضورش تو سالن غافلگیر شده بودم، با لکنت و گرفته گفتم:

- آ... آره. آخه من... یعنی... شبا عادت دارم به قدم‌زدن... و خب این وقت شب نمی‌تونستم از قصر برم بیرون.

- چرا به من نگاه نمی‌کنی؟


romangram.com | @romangram_com