#طلسم_عشق_پارت_137

- بهت میگم. فقط چیزای ضروری رو بردار. لباس مناسب بردار تا توی دست‌وپات گیر نکنه. پس‌فرداشب فرار می‌کنیم.

بزاق دهنش رو قورت داد و باشه‌ای گفت. نگاهم رو به‌سمت هلن و اون ملکه کشوندم. هلن جلوتر می‌رفت و ملکه هم پشت سرش. نیشخندی زدم. بازی دیگه رو شده بود.

***

با دقت به راهرو نگاه کردم تا از خالی‌بودنش مطمئن بشم. در همون حال گفتم:

- دیگه نباید اینجا بمونیم. اینجا موندنمون خطرناکه!

رایان که تحت تأثیر نگاه‌های من قرار گرفته بود، اطراف رو پایید و پرسید:

- چرا؟ مگه چی شده؟ مگه قرار نبود انتقام خون پدرومادر من رو بگیری؟ پس چی شد؟

مستقیم به چشم‌هاش خیره شدم. صورتش زیر نور مشعل‌های داخل سالن برق می‌زد. با لحنی که اعتمادش رو جلب کنه گفتم:

- هنوز هم روی حرفم هستم؛ ولی متأسفانه جادوگر از چیزی که فکر می‌کردم زرنگ‌تر بود و تو تمام این مدت کنارم داشت رفت‌وآمد می‌کرد و من متوجه نشدم.

اخمی کرد و با صدای بمش پرسید:

- منظورت چیه؟ از چی داری حرف می‌زنی؟

دوباره به راهرویی که به راه‌پله ختم می‌شد، خیره شدم و بدون اینکه چشم ازش بردارم گفتم:

- وقتمون کمه. نمی‌تونم بهت توضیح بدم. فقط وسایلی رو که فکر می‌کنی برای یه سفر دور و دراز لازمه بردار. پس‌فرداشب فرار می‌کنیم.

رایان خیلی آروم باشه‌ای گفت. خوبه‌ای زمزمه کردم و ازش فاصله گرفتم. حالا باید به سایمون می‌گفتم؛ ولی چطوری؟ چطور باید بهش می‌گفتم هلن همون جادوگره؟

romangram.com | @romangram_com