#طلسم_عشق_پارت_136


- نمی‌دونم! مهم نیست. دیگه باهاش کنار اومدم.

- که این‌طور. بچه‌ای هم از همسرت داری؟

شاخک‌هام فعال شد و نگاهم سمت هلن کشیده شد که با دقت داشت به مکالمه‌ی بین من و ملکه گوش می‌داد و جوری وانمود می‌کرد که انگار اصلاً براش مهم نیست و ذره‌ذره چای می‌نوشید. بدون اینکه نگاهم رو از هلن بردارم، گفتم:

- نه! بچه‌ای ندارم. چون خیلی کم باهم زندگی کردیم.

هلن لبخندی روی لب‌هاش شکل گرفت و این‌بار کاملاً بی‌خیال به نوشیدن چایش ادامه داد. این جور درنمیاد.

هلن می‌دونست من باردارم؛ ولی الان... نفس عمیقی کشیدم. دیگه واقعاً گیج شده بودم و از هیچی سردرنمی‌آوردم. دیگه هیچ حرفی بینمون رد‌وبدل نشد و تا غروب آفتاب همون‌جا نشستیم. گاهی از آشنایی من و همسرم می‌پرسید و من ماجراهای دروغینی درست می‌کردم و تحویلش می‌دادم. کاملاً مطمئن شده بودم که این هلن،‌ همون هلنی که من می‌شناسم نیست.

- خب دیگه! وقت زیادی رو گذروندیم. هلن! تو با من بیا. کارت دارم.

رو به من و ریتا گفت:

- شما رو سر میز شام می‌بینم.

و بعد بلند شد و به‌سمت قصر رفت، هلن هم به دنبالش. رو به ریتا با لحن مطمئنی گفتم:

- همین امشب لوازم ضروری و مورد نیازت رو جمع کن. باید برای سفر آماده بشیم. حواست رو جمع کن، کسی نباید از این موضوع باخبر بشه.

ریتا با تعجب پرسید:

- چرا؟ می‌خوایم کجا بریم؟


romangram.com | @romangram_com