#طلسم_عشق_پارت_135

پوزخند نامحسوسی زدم. پس حدسم درست بود. این زن اونی نیست که من می‌شناسمش. فقط باید هویت اصلی هلن و این زن رو کشف کنم. اون‌وقت دیگه همه‌چی روی غلتک می‌افته و من به هدفم نزدیک‌تر میشم.

لبخند مرموزی زدم و با لحن معنی‌داری گفتم:

- بله، همین‌طوره. یه ملکه باید عالم و عادل باشه. دل‌رحم بودن و قلب رئوفش باید زبانزد خاص و عام باشه. باید برای داشتن همچین ویژگی‌هایی بهتون آفرین گفت ملکه‌!

فنجون رو بالا‌تر آوردم و به چهره‌ی خودم که توی فنجون منعکس شده بود، خیره شدم. باید به هوش جادوگر آفرین بگم؛ چون خیلی راحت تونسته بود خودش رو به من نزدیک کنه جوری که خودم هم شک نکنم. جرعه‌ای از چای نوشیدم و اون رو سر جای قبلی خودش برگردوندم. زنی که نقش ملکه رو بازی می‌کرد پرسید:

- تو ازدواج کردی؟

دستم که همچنان دور فنجون چای بود، همون جا خشک شد. لعنتی عوضی! آره ازدواج کردم و ازم گرفتنش. لعنت به همه‌ی نیروهای بدی که تو دنیا هستن. لعنت به همه‌شون! لبخند زورکی روی لب‌هام نشوندم و گفتم:

- بله، ازدواج کردم.

خودش رو جلو کشید و شیرینی کوچکی رو برداشت و دوباره پرسید:

- الان کجاست؟ سایمون حرفی دراین‌باره به من نزده بود.

تلخندی کردم و با لحن مغمومی جوابش رو دادم:

- کشتنش!

چشم‌هاش گرد شد و با صدایی که پر از تعجب بود، گفت:

- واقعاً؟ کار کی بود؟ خیلی متأسفم!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com