#طلسم_عشق_پارت_133

آهانی گفت و سرش رو تکون داد. مدتی به سکوت گذشت و من رفتارش رو تحت نظر داشتم. هلن خیلی آروم گفت:

- اگه ملکه اجازه بدن با چای پذیرایی کنم.

ملکه که تا حالا اصلاً اسمش رو نمی‌دونستم، با تعجب گفت:

- نه بانوی من!

هلن خیلی سریع گفت:

- ملکه‌ی من! من اینجا فقط یه همراه هستم؛ بنابراین اجازه بدین تا من پذیرایی کنم.

و بعد با اخم بهش نگاه کرد. من مطمئنم چیزی هست و من ازش خبر ندارم. اخم‌های وحشتناک هلن، سربه‌زیر شدن اون زن عوضی. اصلاً برای چی بهش گفت بانوی من؟ نفسم رو کلافه بیرون فرستادم. دیگه داشتم گیج می‌شدم. پس کی جواب تمام سؤالاتم رو پیدا می‌کنم؟

با ابروهای گره‌شده فنجونی رو که مقابلم بود بالا آوردم و هلن خیلی آروم اون رو پر از چای کرد. تشکر کوتاهی کردم و فنجون رو سر جای خودش گذاشتم تا خنک بشه. سرم رو به زیر انداختم و در همون حال به فکر فرو رفتم. باید سری به کتابخونه‌ی قصر بزنم و نقشه‌ای تهیه کنم. باید جای درخت اسرار و قبیله‌ی ماه رو پیدا کنم. شاید بتونم بقیه‌ی سرزمین‌ها رو هم با خودم متحد کنم و... .

با جیغ بلندی که گوشم رو آزار داد، از فکر بیرون اومدم و با تعجب به اون زن که چای روی لباسش ریخته شده بود، نگاه کردم. هلن درحالی‌که با ترس و نگاه مرموزش به ملکه نگاه می‌کرد گفت:

- وای! وای بانوی من! من رو عفو کنین! من رو ببخشید!

ملکه درحالی‌که از جاش بلند شده بود و دامن لباسش رو تکون می‌داد تا از سوزش پاش کم بشه، تندتند گفت:

- نه نه، مشکلی نیست. مشکلی نیست. می‌تونی بشینی!

با تعجب نگاهشون کردم. این همه مهربونی اون هم با اون سابقه‌ی خون و خون‌ریزی که من ازش به یاد داشتم، اصلاً همخونی نداشت.

ریتا با تعجب رو به من پرسید:

romangram.com | @romangram_com