#طلسم_عشق_پارت_132


- خب... پس چرا ملکه هرچی صدات کرد جواب ندادی؟

این بار کاملاً به‌سمتش برگشتم. مردمک چشم‌هاش از بغض می‌لرزید و تمام تلاشش رو می‌کرد تا اشک از چشم‌هاش سرازیر نشه. انتقام همه رو ازش می‌گیرم. بزاق دهنم رو به‌سختی بلعیدم و پرسیدم:

- ملکه چی می‌گفت؟

لب باز کرد حرفی بزنه که اون عوضی با صدای آروم و نرمی که کاملاً با صدایی که من ازش به خاطر داشتم متفاوت بود، شمرده‌شمرده گفت:

- ازت خواستم تا درباره‌ی خودت توضیح بدی. حالا شروع کن!

قسمت آخر حرفش رو کاملاً دستوری ادا کرد. جوری که اخم غلیظ و وحشتناکی روی پیشونیم نشست. با چشم‌هایی که نفرت در اون بیداد می‌کرد نگاهش کردم.

- مثلاً چه توضیحی ازم می‌خوای؟

کمی روی صندلی سلطنتیش جابه‌جا شد و درحالی‌که با ناخن‌های بلند و براقش گردن‌بند پهن و پرزرق‌و‌برقش رو لمس می‌کرد، گفت:

- همه‌چیز! تا حالا نمی‌دونستم سایمون خواهر داره. تا حالا کجا بودی اصلاً؟

تیره‌ی کمرم یخ بسته بود و اصلاً نمی‌تونستم جابه‌جا بشم. نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم؛ ولی نشد. با لرزش آشکاری که توی صدام مشخص بود، گفتم:

- من داخل کلبه‌ای... توی جنگل زندگی می‌کردم.

انگشت‌هاش رو به هم گره زد و روی میز گذاشت. یه‌تای ابروش رو بالا داد و با چشم‌های دریده‌ش نگاهم کرد که ادامه دادم:

- کلبه‌م آتیش گرفت و سایمون مجبور شد من رو به قصر بیاره.


romangram.com | @romangram_com