#طلسم_عشق_پارت_131
ریتا اخمی کرد و پرسید:
- تو کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟ اگه دوست و همراه ملوری نبودی مطمئن باش میدونستم باهات چیکار کنم.
هلن که کمی آروم شده بود، دستهاش رو داخل هم قفل کرد و با صدای آرومی زمزمه کرد:
- ببخشید بانو! آخه ملکه چندبار پیغام فرستاده و دنبال ما میگرده، برای همین یه لحظه عصبی شدم. معذرت میخوام!
قیافهی هلن در اون لحظه اونقدر مظلوم شده بود که ریتا لبخندی زد و گفت:
- مشکلی نیست. بهتره بریم قبل از اینکه خودش پاشه بیاد دنبالمون.
و به دنبال این حرفش خندید و به راه افتاد. من هم پشت سرش حرکت کردم و هلن هم دنبالمون اومد. جدیداً خیلی پرخاشگر شده بود و با همه دعوا میکرد. اصلاً معلوم نیست اینجا چه خبره. بعد از مدتی به باغ پشت قصر رسیدیم و ملکه رو داخل آلاچیقی از پیچکهای گل رز دیدیم. با دیدنش خشم وجودم رو فرا گرفت. آخر عمرت نزدیکه. من با همین دستهام میکشمت و انتقام همه رو ازت میگیرم. فقط منتظر اون روز باش. سعی کردم عادی باشم. حالا که اون متوجه هویت من نشده، من چرا خودم رو لو بدم؟ بنابراین لبخند ساختگیای روی صورتم نشوندم. به آلاچیق که رسیدیم، هر سهنفرمون احترام گذاشتیم و روی صندلیهایی که دور میز مربعی چیده شده بود، نشستیم.
نگاهم که به نگاه خیرهی جادوگر افتاد، دلم آتیش گرفت و دریایی از خشم وجودم رو گرفت. زنی که چند ماه پیش همهی زندگیم رو از من گرفت و آوارهم کرد، حالا مقابلم نشسته بود و با لبخند ملیح و حرصدرآری نگاهم میکرد. اون چشمهای مشکی و نافذش که روی صورت من نشست، تصویر کارل که بیجون و زخمی روی زمین افتاده بود جلوی چشمهام نقش بست. یه لحظه احساس کردم تو اون آشوب و درست وسط میدون مراسم ایستادم و چشمهام فقط و فقط کارل رو میدید. کارلی که سروصورتش پر از خون بود و دورتادورش رو آتیش محاصره کرده بود. آتیش خشم توی چشمهام شعلهور شد و نفسم رو داخل قفسهی سـ*ـینهم حبس کردم تا حداقل از سوزش وحشتناکش کاسته بشه؛ اما نشد. من فقط دوست داشتم اون زن رو با دستهای خودم بکشم و گوشتش رو خوراک سگهای جنگلی کنم تا عبرتی برای بقیه باشه و هیچکس به خانواده و مردم من صدمه نزنه. دست گرمی روی شونهام نشست و از روی حریر قرمزرنگ شونهم رو به آتیش کشید. از درون متلاطم بودم و فقط میخواستم همهچی رو به هم بریزم و کارل رو برگردونم.
- ملوری! حالت خوبه؟
صدایی که من رو خطاب قرار داد باعث شد از گذشته دست بردارم و به خودم بیام. همچنان تو چشمهای اون زن خیره بودم و لحظهای ازش چشم برنمیداشتم. واقعاً من رو نمیشناخت؟ این دیگه چه بازی مسخرهای بود که گریبانگیر من شده بود؟
- ملی؟ خوبی؟
سرم رو کمی بهسمت ریتا چرخوندم؛ ولی چشم از اون جادوگر برنداشتم و در همون حال گفتم:
- آره، خوبم. خیلی هم خوبم. اصلاً از این بهتر نمیشم.
با طمأنینه پرسید:
romangram.com | @romangram_com