#طلسم_عشق_پارت_130
- آخه من تو مرز چهار دنیا متولد شدم.
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:
- چهار دنیا؟ منظورت چیه؟
- ماههای آخر بارداری مادرم بود که ملکهی قبیلهی ماه از خانوادهی من دعوت میکنه تا در مراسم ازدواجش شرکت کنن. خانوادهی من هم که نمیخواستن این مراسم رو از دست بدن و بهخاطر دوستی بین مادرم و ملکهی قبیلهی ماه، تصمیم میگیرن تا در اون مراسم شرکت کنن؛ ولی مادرم درست در مرز چهار سرزمین دردش میگیره و من به دنیا میام و...
اشارهای به موهاش کرد و ادامه داد:
- اینا هم به همون دلیل مثل رنگینکمون شدن.
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:
- خب حالا این چهار سرزمین اسمشون چیه؟
- قبیلهی ماه، سرزمین خورشید، جنگل پری، کوهستان برفی.
آخرین پله رو هم پایین اومدیم و من آهانی زمزمه کردم. بدون اینکه حرفی بینمون ردوبدل بشه، بهسمت سالن اصلی رفتیم که هلن رو دیدم. درحالیکه با عصبانیت به اینطرف و اونطرف میرفت، چیزی رو زیر لب زمزمه میکرد. تمام تلاشم رو کردم تا حرفهاش رو با کمک جریان باد بشنوم؛ ولی به نتیجهای نرسیدم و بیخیال شدم. صدای تقتق کفشهای پاشنهبلند ریتا که تو محیط طنینانداز شد، حواس هلن رو بهسمت ما کشوند. با عصبانیت بهسمتم اومد و با صورتی که از عصبانیت قرمز شده بود رو به من پرسید:
- برای چی دیر کردی؟ میدونی از کی منتظرتم؟
و بعد رو به ریتا توپید:
- تو واسه چی اومدی؟ مگه ملکه تو رو دعوت کرده بود؟
romangram.com | @romangram_com