#طلسم_عشق_پارت_129

و با لبخند به‌سمتش رفتم و دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و دوباره چرخوندمش و درحالی‌که نگاهم میخ طلایی‌های براق و درخشان لباسش بود گفتم:

- این نخ و نوار طلایی خیلی لباست رو زیبا کرده‌.

- اینا از طلا درست شدن.

ابرویی بالا انداختم و با شگفتی پرسیدم:

- واقعاً؟

سری تکون داد و با خوش‌حالی وصف‌ناپذیری گفت:

- این رو خیاط برام دوخته و خواسته غافلگیرم کنه. آخه می‌دونه که اون عجوزه اصلاً اجازه نمیده بگم لباس برام بدوزن، واسه همین برام آورده.

- خب بریم؟ آماده‌ای؟

سری تکون داد و گفت:

- صبر کن تاجم رو هم بزارم رو موهام تا همه‌چی تکمیل بشه.

لبخندی زدم و چشم‌هام رو آروم بازوبسته کردم که تاج زیبا و ظریفی رو که یه خورشید نصف‌شده رو روش درست کرده بودن روی موهای رنگین‌کمونیش گذاشت و گفت:

- خب، بریم. این هدیه‌ی مادرم واسه تولد ده‌سالگیمه. می‌خوام بهش نشون بدم که هنوز هم اونا رو فراموش نکردم.

و بعد با جدیت نگاهم کرد. سری به معنی تحسین تکون دادم و باهم از اتاق بیرون رفتیم. موهای ریتا مدام تغییر رنگ می‌داد و رنگش روی دیوار پولکی منعکس می‌شد و سالن رو زیبا می‌کرد. درحالی‌که دستم رو روی نرده‌ی نقره‌ای‌رنگ پله‌ها گذاشته بودم و آروم‌آروم پایین می‌رفتم پرسیدم:

- ریتا؟ چرا رنگ موهات مثل رنگ‌های رنگین‌کمونه و مدام تغییر می‌کنه؟

romangram.com | @romangram_com