#طلسم_عشق_پارت_128


- حالت خوبه؟ حرف بدی زدم؟

سرش رو به معنی نه تکون داد و به چشم‌هام خیره شد. لبخند زورکی زد و گفت:

- با اینکه از اون زن متنفرم و باید تحملش کنم؛ ولی هیچ‌وقت من رو به کاری دعوت نکرده. امروز هم خبر نداشتم که عصرونه‌ای برپا کرده.

دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم:

- فقط یه‌کم دیگه صبر کن تا سرنگون‌شدنش رو ببینی. حالا هم آماده شو تا بریم و بهش نشون بدی که تو به خواسته‌های اون اهمیتی نمیدی.

لبخندش پررنگ‌تر و عمیق‌تر شد و از جا بلند شد و به‌سمت کمدش رفت تا لباس مناسبی رو انتخاب کنه. برام مهم نبود که هلن اون پایین منتظرمه. می‌خواستم کمی معطل بشه تا واکنشش رو ببینم و در پایان شخصیتش رو تحلیل کنم.

فکر کنم دیگه متوجه شدین که هلن چه سوتی بزرگی رو راجع به قبیله‌ی ماه به تیارانا داده، مگه نه؟

***

- نظرت راجع به لباس جدیدم چیه؟

از فکر دراومدم و نگاهم رو که به در دوخته شده بود جدا کردم و به‌سمت ریتا سوق دادم. با دیدن لباس تماماً سفیدی که با پارچه‌ی طلایی براقی مزین شده بود، چشم‌هام گرد شد و مات‌ومبهوت شدم. لباسش یقه‌ی دلبری داشت که دورتادورش خیلی ریز و زیبا با نخ طلایی‌رنگی گل‌دوزی شده بود و بند لباسش که خیلی پهن و چین‌دار بود، مثل پارچه‌ی لَختی روی شونه‌هاش رها شده بود. دور کمرش هم با نوار طلایی‌رنگی احاطه‌ شده بود و در آخر درست روی پهلوی چپش پاپیون زیبا و بزرگی درست کرده بود. دامن لباسش پف‌دار بود و دقیقاً پایین لباسش هم مثل یقه‌ی لباس گل‌دوزی طلایی شده بود. چرخی دور خودش زد و دوباره پرسید:

- ملوری! نظرت راجع به لباسم چیه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

با این حرفش از شوک خارج شدم. نفسم رو کاملاً بیرون فرستادم و با خنده گفتم:

- خیلی بهت میاد. درست مثل ملکه‌ها شدی.


romangram.com | @romangram_com