#طلسم_عشق_پارت_127
صدای زیبا و دلنشینش از داخل اتاق بلند شد.
- بله، بیا تو.
لبخندی روی لبم نشوندم و وارد اتاق شدم. ریتا روی صندلی نشسته بود و شاخهای از گل لاله تو دستش بود. با لحن شاد و بشاشی گفتم:
- بهبه! مثل اینکه حال شاهزادهخانم ما کاملاً خوب شده. خوشحالم که سرحال میبینمت.
لبخندی روی لبهای سرخش نشست و شادیای که بهخاطر حرفهای من تو وجودش خروشان شده بود، با تغییر رنگ موهاش خودش رو نشون داد. این موهای رنگینکمونی که مدام تغییر رنگ میدادن، واقعاً صورتش رو زیباتر میکرد.
- ممنونم تیارانا! من هم خوشحالم که اینجا میبینمت.
سرم رو کمی خم کردم و درحالیکه بهش نگاه میکردم، به فکر فرو رفتم. من اگه بخوام به اون زن ضربه بزنم، نباید من رو بشناسه و هویتم رو بفهمه؛ بنابراین گفتم:
- بهتره تا زمانی که بهت نگفتم من رو ملوری صدا کنی. اینجوری راحتترم و کمتر اذیت میشم.
باشهای گفت و با دستش اشارهای به صندلی کنارش کرد و گفت:
- بشین کنارم.
کف دوتا دستم رو بالا آوردم و با همون لبخند گفتم:
- ممنون! بهتره حاضر بشی. ظاهراً این ملکه عصرونهای رو ترتیب دیده و میخوام که تو هم باشی.
اخمی کرد و سرش رو به زیر انداخت. با تعجب حرکاتش رو تحت نظر گرفتم. دستی رو که باهاش گل رو نگه داشته بود، مشت کرد. اونقدر فشار دستش زیاد بود که لرزش پر از خشمش رو حس کردم.
با احتیاط پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com