#طلسم_عشق_پارت_126


- بفرمایید داخل.

در باز شد و خدمتکاری وارد اتاق شد. از آینه فاصله گرفتم و درحالی‌که خرامان‌خرامان به‌سمتش می‌رفتم، پرسیدم:

- اتفاقی افتاده؟

کمی سرش رو خم کرد و بعد از اینکه سرش رو به حالت قبلی برگردوند، آروم و به‌نرمی جوابم رو داد:

- ملکه عصرونه‌ای رو تدارک دیدن و از شما هم خواستن تا در این ضیافت شرکت کنید.

یه تای ابروم رو بالا انداختم. کنجکاوی و نفرت بهم هجوم آورد و من درحالی‌که سعی داشتم نفرتم رو با کلمه‌ی «ام» مخفی نگهدارم، با لحن کشیده‌ای گفتم:

- ام! ملکه خودشون این پیغام رو بهتون دادن؟

- نه خانم! بانو هلن این خبر رو دادن و الان هم در سالن اصلی منتظر شما هستن تا به ضیافت برید.

خب خب! موضوع داشت جالب می‌شد. هلنی که هیچ نسبتی با ملکه نداشت، حالا دستور ملکه رو بهم می‌رسوند؟ انگار باید به هلن مشکوک می‌شدم و اون رو تحت نظر می‌گرفتم. سری تکون دادم و خیلی عادی و بی‌خیال گفتم:

- ممنون که اطلاع دادی. حالا می‌تونی بری و به بانو هلن بگی که من همراه با شاهزاده ریتا بهشون ملحق میشم.

باشه‌ای گفت و از در بیرون رفت. نگاه مرموزم رو به تصویر خودم تو آینه دوختم. من این تیارانا رو نمی‌شناختم. این شخصیت من تازه شکل گرفته بود. باید صبر کنم و در کمین بشینم تا شکارم در تیررس قرار بگیره و اون موقعست که... .

نیشخندی زدم و نگاهم رو از تصویرم گرفتم و به‌سمت در رفتم. نگاهی به راهرو انداختم. کاملاً در سکوت فرو رفته بود و دیوارهای زیبای پولکی و کف مرمرینش می‌درخشید. این قصر زیبا برای اون جادوگر خودخواه و خبیث زیادی خوب و تکمیل بود. این قصر باید به صاحبان اصلی خودش برگرده و من هم در جایگاه خودم قرار بگیرم. پله‌های طولانی و درهم تنیده رو پشت سر گذاشتم و دامن لباسم رو که در دست گرفته بودم رها کردم. به اتاق ریتا که رسیدم، تقه‌ای به در زدم و گفتم:

- ریتاجان! منم. می‌تونم بیام داخل؟


romangram.com | @romangram_com