#طلسم_عشق_پارت_125

نفسم رو بیرون فرستادم و سرم رو روی میز گذاشتم و با دست‌هام احاطه‌ش کردم. خدای من! این رو دیگه چطور هضم کنم؟ ناپدید میشم؟ آخه چطور ناپدید میشم؟ پس من امروز اونجا بودم. من امروز توی قلمروی سلطنتیم بودم و نگهبانان تاریکی رو دیدم. اگه توی آب نمی‌افتادم و جسمم به اتاق برنمی‌گشت، حتماً اسیرشون شده بودم. ذهنم به‌خاطر هجوم این‌همه مشکلات و اتفاقات مشوش بود و نمی‌تونستم درست تصمیم بگیرم. باید کاری می‌کردم و هرچی زودتر به این اتفاقات خاتمه می‌دادم. سرم رو بلند کردم که با دیدن سایمون اخمی کردم. هنوز همون‌جا نشسته بود و نگاهم می‌کرد. خشک و جدی گفتم:

- فکر کنم بهت گفتم می‌تونی بری؛ ولی تو اینجا نشستی و داری من رو نگاه می‌کنی. نکنه چیزی رو از قلم انداختی و بهم نگفتی؟

سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت:

- نه. فکر نکنم هلن باهام حرف بزنه. تو اون رو رنجوندی و باید قانعش کنی تا بفهمه که من هیچ کاری با اون زن (رئیس قبیله‌ی ماه) ندارم و فقط اون رو دوست دارم.

نفسم رو با کلافگی بیرون فرستادم.

- سایمون! تمومش کن. من حرف بدی نزدم که به‌خاطرش باهات حرف نزنه.

- ولی اون فکر می‌کنه که من با اون زن در ارتباط بودم.

وای بلندی گفتم و از جام بلند شدم که هم‌زمان با من، سایمون هم بلند شد. کف دوتا دستم رو به معنی سکوت بالا آوردم و گفتم:

- باشه، باهاش حرف می‌زنم. فقط الان از اتاقم برو بیرون؛ چون می‌خوام لباسم رو عوض کنم.

و با دستم لباس خیسی رو که هنوز هم توی تنم بود نشونش دادم. سری تکون داد و حرفی نزد. آروم‌آروم عقب رفت و بعد چرخید و از در خارج شد. آروم‌آروم به‌سمت کمد رفتم. پاهام می‌لرزید و حس می‌کردم که الان نمی‌تونه وزنم رو تحمل کنه و محکم روی زمین سقوط می‌کنم. با آشفتگی به کمد تکیه کردم و دستم رو بهش گرفتم تا روی زمین نیفتم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. باریکه‌ای از نور روی صورتم تابیده بود و آروم‌آروم گونه‌م رو نوازش می‌کرد. انگار اون هم می‌خواست که من آروم باشم و عمیق فکر کنم و درست تصمیم بگیرم. دستم رو روی شکمم گذاشتم. کاملاً حضورش رو پیش خودم فراموش کرده بودم. این جنین تنها یادگار کارل برای منه و من با تمام وجودم ازش محافظت می‌کنم. نباید بذارم کسی از وجودش باخبر بشه؛ چون اگه اون جادوگر من رو بشناسه و بفهمه باردارم، حتماً سعی می‌کنه اون رو از بین ببره. هنوز هم برام جای سؤاله که اون چطور من رو نشناخت. یعنی ممکنه اون چهره‌م رو تغییر نداده باشه؟ پس اگه کار اون نبوده، چرا چهره‌ی من عوض شده؟ رازهایی که باید ازشون سردرمی‌آوردم اون‌قدر زیاد بودن که گاهی چندتاشون رو فراموش می‌کردم. ای‌کاش به گذشته برمی‌گشتم و سؤالاتم رو از درخت اسرار می‌پرسیدم! درخت اسرار؟ با چشم‌های گردشده بشکنی زدم و با خوش‌حالی گفتم:

- آره خودشه. درخت اسرار. اون حتماً می‌تونه بهم کمک کنه. باید پیداش کنم.

با شور و شوقی که توی وجودم پیچیده بود، در کمد رو باز کردم و لباس مناسبی رو برداشتم تا شکمم زیاد معلوم نباشه و اون جادوگر از وجود این بچه آگاه نشه، غافل از اینکه... .

لباس سفید بلندی که جنسش از ساتن لَخت و براق بود رو پوشیدم و حریر قرمزرنگی رو که کنارش بود برداشتم و روش پوشیدم. لباسِ سفید آستین کوتاهی داشت و درعوض لباسِ حریر آستینِ بلند و چین‌داری داشت که روی لباس سفید می‌نشست و زیبایی خاصی رو بهش می‌داد. مدل یقه‌ی حریر چپ و راست بود، برای همین نوار سفیدرنگی رو برداشتم و بعد از مرتب کردن حریر، اون رو دور کمرم بستم. بلندی حریر تا یه وجب زیر زانوم بود و قسمتی از لباس سفید دیده می‌شد. روی هم رفته لباس زیبایی بود. مقابل آینه ایستادم و موهام رو شونه کردم‌. تارهای سفیدی که لابه‌لای موهام قایم شده بودن، بلندتر از موی کوتاهم بود و کاملاً در معرض دید قرار داشت.

موهام رو بالای سرم جمع کردم و با دقت مثل گل بستمش و به قیافه‌ی خودم نگاه کردم. صورت سفید و کشیده‌م با اون حریر قرمزرنگ، عجیب به هم می‌اومدن. نگاهی به شکمم انداختم. هیچی مشخص نبود. لبخند رضایت‌بخشی زدم که در اتاقم به صدا دراومد. ابرویی بالا انداختم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com