#طلسم_عشق_پارت_124
سرم رو با درموندگی به طرفین تکون دادم و نالیدم:
- چطور؟ چطور من ناپدید میشم؟
انگشتهاش رو بههم گره زد و گفت:
- نمیدونم. البته این اتفاق فقط چندبار رخ داده و همیشه که از گوشت خون میاد ناپدید نمیشی.
بریدهبریده پرسیدم:
- چ... چرا الان داری... این رو بهم میگی؟ چرا زودتر نگفتی؟
کمی خودش رو به جلو خم کرد.
- برای اینکه میخواستیم بفهمیم علت این اتفاق چیه و چرا ناپدید میشی. من و هلن داشتیم توی کتابخونه مطالعه میکردیم و سعی داشتیم بفهمیم دقیقاً چه اتفاقی داره میفته و وقتی که مطمئن شدیم، بهت بگیم.
دستم رو روی شقیقهم قرار دادم و درحالیکه با انگشتم فشارش میدادم گفتم:
- چیز دیگهای هست که بخوای بگی؟
خیلی قاطع و سریع گفت:
- نه! فقط همین بود.
- باشه، میتونی بری.
romangram.com | @romangram_com