#طلسم_عشق_پارت_123

- برای اینکه اونا حتی اجازه ندادن به قلعه‌شون نزدیک بشم. اونا فقط با وجود تو به ما کمک می‌کنن. تو هم که نبودی. ما برای کمک‌گرفتن رفتیم؛ ولی اونا با سربازاشون ازمون استقبال کردن. می‌گفتن نمی‌تونن به ما اعتماد کنن. می‌گفتن درون ما حرص و کینه و نفرت و خودخواهی رو می‌بینن و برای همین بهمون کمک نکردن. اونا حتی نذاشتن با رئیسشون حرف بزنیم.

- باشه! این حرفت درست. اونا بهتون کمک نکردن؛ ولی چرا وجودشون رو ازم مخفی کردین؟ برای چی نگفتین که اونا هم هستن و می‌تونن بهمون کمک کنن؟

هلن با خشم از روی صندلی بلند شد. طوری که صندلی به پشت روی زمین افتاد و صدای بلندش نگاه من و سایمون رو به‌سمت خودش کشید. یه تای ابروم رو بالا دادم و منتظر نگاهش کردم. درحالی‌که وجودش از خشم می‌لرزید، دستش رو مشت کرد و از لای دندون‌های قفل‌کرده‌ش غرید:

- برای اینکه رئیسشون یه زنه و همه‌ش چشمش دنبال سایمون بود. من نمی‌خواستم دوباره بریم اونجا و چشمم به اون رهبر عوضیشون بیفته.

و بعد هم بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه، به‌سمت در رفت و از اتاق بیرون رفت و در رو اون‌قدر محکم بست که صداش باعث شد سایمون از جا بپره.

سایمون از جا بلند شد تا به دنبالش بره که با تحکم گفتم:

- بشین سایمون! حرفای ما هنوز تموم نشده.

نگاهی به در انداخت و به ناچار نشست و با دلخوری گفت:

- چرا ناراحتش می‌کنی؟ اون تنها کسیه که من دوستش دارم.

کمی نرم‌تر گفتم:

- باشه. تو به من توضیح بده. من خودم کاری می‌کنم که تو به هلن برسی.

با این حرفم کمی آروم‌تر شد و گفت:

- وقتی بیهوش میشی، یعنی وقتی از گوشت خون میاد و بیهوش میشی، بدنت غیب میشه.

با شوک نگاهش کردم. غیب میشم؟

romangram.com | @romangram_com