#طلسم_عشق_پارت_122
بعد هم دامن لباسش رو با دست گرفت و با دست دیگهش صندلی رو برای خودش عقب کشید و روش نشست. سایمون هم بعد از لحظهای درنگ آروم قدم برداشت و صندلی خودش رو کنار کشید و کنارِ هِلن و در مقابل من نشست. از تو چشمهاش میخوندم که توی دوراهی گیر کرده و برای گفتن تردید داره؛ ولی هلن کاملاً خونسرد به من زل زده بود و حرکات من رو زیر نظر داشت. دست راستم رو از آرنج گذاشتم روی میز و کمی سرم رو خم کردم. با چشمهایی که ریز شده بود و لحنی که بیشک شبیه به لحن بازجوها بود، پرسیدم:
- نمیخوای شروع کنی سایمون؟
کمرم رو صاف کردم و به پشتی صندلی چسبوندم و جدی گفتم:
- من اونقدری وقت ندارم که یه ساعت بشینم اینجا و در سکوت بهت زل بزنم. من جواب میخوام. بهم بگو داشتین چی رو از من مخفی میکردین؟ چی رو من باید یه روز میفهمیدم؟ و چرا وجود قبیلهی ماه رو که کاملاً مخالف اون جادوگر پستفطرته به من اطلاع ندادین؟
رو به هلن که حالا اخمهاش توی هم رفته بود کردم و ادامه دادم:
- تو دیگه چرا؟ تو که همیشه باهام موافق بودی و کمکم میکردی، پس چرا بهم نگفتی؟
لب باز کرد:
- ولی من اصلاً از وجو...
دستم رو به معنی ساکت باش بالا بردم و گفتم:
- انکار نکن! مطمئنم که تو بهتر از هرکس دیگهای از وجود اون قبیله اطلاع داشتی. اصلاً چطور ممکنه شماها هزاران سال اینجا باشین و متوجه نشین که همچین جایی هم هست. اون هم جایی که بهتون کمک میکنه. چرا ازشون کمک نگرفتین، هان؟
خطاب به سایمون با صدای بلندی داد زدم:
- هان سایمون؟ واسه چی ازشون کمک نگرفتی و گذاشتی مردم من اینهمه تو سختی زندگی کنن؟
نگاهش رو از میز گرفت و بهم دوخت.
romangram.com | @romangram_com