#طلسم_عشق_پارت_121

به چشم‌هام نگاه کردم. هیچ‌وقت رنگش رو این‌طور ندیده بودم. باید جدی‌تر شروع می‌کردم. باید دنبال قبیله‌ی ماه که ماریا ازش حرف می‌زد، بگردم. رو به خودم تو آینه گفتم:

- کافیه هرچقدر آروم‌آروم کارات رو پیش بردی. باید شروع کنی. باید بفهمی چه موضوعی پشت این اتفاقات خوابیده. باید واقعیت رو بفهمی. باید!

در اتاق خیلی ناگهانی باز شد و سایمون درحالی‌که با هلن حرف می‌زد، وارد اتاق شد.

- ببین هلن! ما باید همه‌چی رو بهش بگیم. شاید این بهش کمک کنه و بتونیم تاراگاسیلوس رو برگردونیم.

- واقعاً احمقی سایمون! فکر کردی این می‌تونه تاراگاسیلوس رو برگردونه؟ احمق نباش!

هنوز متوجه وجود من داخل اتاق نبودند و داشتن باهم حرف می‌زدن و موضوع هرلحظه بیشتر از قبل جالب می‌شد. پس چیزی هست که این دوتا از من قایم کردن. چشم از آینه گرفتم و به‌سمتشون برگشتم. چشم سایمون که بهم افتاد، با بهت نگاهم کرد و لب زد:

- مگه تو غیب نشده بودی؟

یه تای ابروم رو بالا دادم و با جدیت گفتم:

- فکر کنم شما دوتا یه چیزایی رو باید بهم توضیح بدین. مخصوصاً تو سایمون!

هردوتاشون نگاهی به هم انداختن. نگاهی که می‌شد خیلی چیزها ازش خوند. انگار ترسیده بودن یا شاید متعجب بودن که من از کجا شک کردم. آروم‌آروم به‌سمتشون قدم برداشتم. اتاق کاملاً تو سکوت فرو رفته بود و صدای قدم‌های من که با کف چوبی اتاق برخورد می‌کرد، تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید.

به میز وسط اتاق که رسیدم، ایستادم و به هردوتاشون نگاه کردم. هنوز هم وسط اتاق خشکشون زده بود و هیچ حرکتی نمی‌کردن. امیدوارم فکری که توی سرم رژه میره، راست نباشه، وگرنه... لب‌های خشک شده‌م رو از هم فاصله دادم و با صدای رسایی گفتم:

- بشینین! واسه چی وایستادین؟

هلن نقاب بی‌خیالی رو به صورتش زد و خیلی ریلکس و آروم، بدون اینکه هیچ ترس و دلهره‌ای داشته باشه رو به سایمون گفت:

- بیا. باید زودتر از اینا بهش می‌گفتیم. به هرحال هردوتامون می‌دونستیم که یه روز می‌فهمه و ما باید بهش توضیح بدیم.

romangram.com | @romangram_com