#طلسم_عشق_پارت_120


- پیچوندی؟ مشکلی نیست. اگه نمی‌خوای حرفی بزنی، نزن؛ ولی حق نداری جوری باهام رفتار کنی که انگار من هم از آدم‌های اون ملکه‌م. من دوستتم رایمون، پس بهم اعتماد کن.

سرم رو به‌سمت رودخونه برگردوندم و درحالی‌که با خودم حرف می‌زدم گفتم:

- دختره تو آب داشت دست‌وپا می‌زد. انگار داشت غرق می‌شد؛ ولی وقتی خواستم نجاتش بدم ناپدید شد.

نفسم رو بیرون دادم که گفت:

- جالبه! عمق اون آب اون‌قدری نیست که کسی توش غرق بشه.

سری تکون دادم و آره‌ای زیر لب زمزمه کردم که دوباره گفت:

- حتماً اشتباه کردی. بهتره بریم. باید هرچی زودتر به قصر برگردیم. اگه دیر کنیم ممکنه بهمون شک کنن. نباید بفهمن که ما همیشه کجا می‌ریم.

باشه‌ای گفتم و به شلوارم که تقریباً خشک شده بود نگاه کردم. فکرم سمت اون دختر عجیب و مرموزی که خواهر سایمون بود کشیده شد.

***

تیارانا (ملوری)

هین بلندی کشیدم و چشم‌هام رو باز کردم. خودم رو بالا کشیدم و با تعجب به محیط اطرافم نگاه کردم. آینه‌ی سفیدرنگی که نقش‌و‌نگار زیبایی روش خودنمایی می‌کرد، کمی دورتر از پنجره‌ی تمام شیشه‌ای قرار داشت و میز گردی که از جنس چوب بود، با گلدونِ گل سرخ روش، همه و همه این رو نشون می‌داد که من تو اتاقم هستم. پس همه‌ی اون‌ها خواب بود؟ ولی نه! همه‌چیز مثل واقعیت کاملاً عیان و بی‌هیچ شُبهه‌ای بود. پس چه اتفاقی افتاد؟ من تو اتاقم چی‌کار می‌کنم؟

آخرین چیزی که از اتاقم به خاطر دارم اینه که با سایمون حرف می‌زدم؛ ولی یهو مثل قبل گوشم سوت کشید و بیهوش شدم. باید علت حالی رو که بهم دست میده بفهمم. هر دفعه گوشم به مدت چندثانیه سوت می‌کشه و وقتی که از گوشم خون میاد، بیهوش میشم. نفس عمیقی کشیدم و دستی به صورتم کشیدم که کف دستم خیس شد. دستم رو با بهت و تعجب از صورتم فاصله دادم و نگاهش کردم. کاملاً خیس بود. حتماً عرق کردم و برای همین خیسه، وگرنه این آب از کجا روی صورتم ریخته؟ احساس می‌کردم لباسی که توی تنمه باعث ناراحتیم میشه، برای همین دستم رو به یقه‌ی لباسم گرفتم تا از گردنم فاصله‌ش بدم که یه تیکه پارچه‌ی خیس به دستم چسبید و شوک دوم به من وارد شد. چشم‌هام گردتر از این نمی‌شد. لباسم کاملاً خیس بود و حتی آب ازش چکه می‌کرد. خیلی سریع ملافه‌ای که روی بدنم کشیده شده بود رو کنار زدم و بعد از اینکه از تخت پایین اومدم، به‌سمت آینه دویدم. دست‌هام رو از بدنم فاصله دادم و یکه‌خورده به خودم نگاه کردم. موهای قهوه‌ایم که حالا رنگ سفید بینشون بیشتر خودنمایی می‌کرد، کاملاً خیس بودن و به پیشونی و گردنم چسبیده بودن. لباسم مثل چسب به بدنم چسبیده بود و آب از هر نقطه‌ی بدنم چکه می‌کرد. انگار توی آب افتادم.

قطره‌ای آب از موهام پایین چکید و روی بینیم افتاد و همون‌طور که آروم روی بینیم سر می‌خورد، من رو به‌سمت رویایی که دیدم سوق داد. قلمرو سلطنتی، اون پری کوچولو که اسمش ماریا بود، سربازهای تاریکی و درنهایت غرق‌شدنم توی رودخونه که یهو عمقش خیلی زیاد شد. نفسم رو آهسته و با احتیاط بیرون دادم و به چهره‌ی خودم توی آینه نگاه کردم. اینجا چه خبر بود؟ چه اتفاقی داره برای من می‌افته؟ همه‌ی شواهد نشون از این امر می‌داد که من اونجا حضور داشتم و جسمم اونجا بود؛ ولی مگه من بیهوش نشدم، پس چطور اونجا بودم؟ من همه‌ی اون اتفاقات رو تو عالم بیهوشی دیدم؛ ولی الان لباسم و خودم کاملاً خیس از آبیم. این‌ها یعنی چی؟ اون پری گفت من از خیلی چیز‌ها خبر ندارم، یعنی ممکنه که همه‌چیز اون‌جوری نباشه که من فکر می‌کنم؟ دستی به صورتم کشیدم تا قطره‌هایی رو که روی صورتم سر می‌خوردن پاک کنم و فکرم رو از این سوال‌ها آزاد کنم؛ ولی نمی‌شد. یه چیزی این وسط می‌لنگید. دوتا دستم رو روی پایه‌ی آینه گذاشتم و صاف به تصویر خودم داخل آینه زل زدم‌. حالا که دقت می‌کنم رنگ چشم‌هام کمی به آبی می‌زد؛ ولی اون‌قدری آشکار نبود که همه متوجه این تغییر بشن.


romangram.com | @romangram_com