#طلسم_عشق_پارت_119

***

رایمون

دستم رو داخل آب فرو بردم تا دختر سفیدمویی رو که تو آب دست‌وپا می‌زد رو بگیرم؛ اما درست لحظه‌ای که می‌خواستم دستش رو بگیرم، ناپدید شد. تا زانو توی آب فرو رفته بودم و قطرات آب لباسم رو خیس کرده بودند. فرماندهی که همراهم اومده بود، با تعجب پرسید:

- شاهزاده! برای چی رفتین توی آب؟ چیزی نظرتون رو جلب کرده؟

کمرم رو صاف کردم و دستم رو بین موهام فرو کردم. دست نم‌دارم که بین موهام نشست، باعث شد کمی احساس خنکی کنم. دوباره کف آب رو از نظر گذروندم. عمقش او‌ن‌قدر زیاد نبود که کسی توش غرق بشه، پس چرا اون دختر داشت دست‌وپا می‌زد انگار که داره غرق میشه؟ پوف کلافه‌ای کشیدم و از آب بیرون اومدم. شلوارم تا بالای زانو خیس شده بود و باعث می‌شد کمی اذیت بشم. رو به فرمانده کردم و گفتم:

- بهتره کمی اینجا استراحت کنیم تا لباس من خشک بشه.

درحالی‌که افسار اسبش رو تو دست گرفته بود، سری تکون داد و با ابروهای بالارفته نگاهم کرد. منتظر بود جواب سوالش رو بدم؛ اما گفتم:

- بهتره افسار اسبا رو به اون درخت ببندی بامگاه!

و بعد با دستم به درختی که کمی دورتر از ما و کنار بوته‌ی گل سرخ بود اشاره کردم. دندون قروچه‌ای کرد و درحالی‌که زیر لب غر می‌زد از من دور شد.

لبخندی بهش زدم و روی سنگ نسبتاً بزرگی که کنار رودخونه بود نشستم. لبه‌های شلوارم رو چلوندم تا آب اضافیش گرفته بشه. پای چپم رو صاف دراز کردم که به زمین چسبید و بعد پای راستم رو خم کردم و روی تخته‌سنگ گذاشتم. دست راستم رو هم روی زانوم گذاشتم و به جنگل زیبا و حیرت‌انگیز روبه‌روم نگاه کردم. این جنگل بکر و زیبا رو خودم تو گشت دوستانه‌مون با بامگاه پیدا کرده بودم و بهش تأکید کردم که چیزی از این جنگل زیبا به کسی نگه، وگرنه اینجا هم مثل جنگل‌های پشت زین‌کوه نابود می‌شد و چیزی جز خاکستر ازش باقی نمی‌موند.

- نمی‌خواین بگین برای چی رفتین تو آب؟

نگاهی به صورتش کردم. چشم‌های سیاه‌رنگش توسط مژه‌های بلندش احاطه شده بود و فک استخونیش که توسط ته‌ریشش پوشیده شده بود، چهره‌ی خشنی به صورتش بخشیده بود. گفتم:

- تا کی می‌خوای با من رسمی حرف بزنی؟ مگه نمی‌دونی من پسر اون ملکه‌تون نیستم؟

تک‌خنده‌ای کرد و با لحن جالبی گفت:

romangram.com | @romangram_com