#طلسم_عشق_پارت_118
با ذوقی آشکار که باعث شد چشمهاش مثل الماس بدرخشه گفت:
- واقعاً بانوی من؟ اگه این کار رو انجام بدین من تا آخر عمر ممنون شما خواهم بود.
بعد لحنش غمگین شد و ادامه داد:
- من و خونوادهم داشتیم به قبیلهی ماه میرفتیم تا کمک کنیم تاراگاسیلوس به حالت قبل برگرده؛ ولی...
سایهی سیاهرنگی از پشت سرم توی آب افتاد که باعث شد ماریا جیغ خفیفی بکشه. با فریاد گفت:
- سربازای تاریکی.
ضربان قلبم بالا رفت. الان نه تنها ماریا، بلکه من هم توی خطر بودم. ماریا رو باید نجات بدم؛ چون اون بهخاطر من از حرکت ایستاد و باهام حرف زد.
دستم رو مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم. خونسرد بودن تو اون موقعیت واقعاً کار مسخرهای بود؛ چون اصلاً امکان نداشت!
باید کارم رو تو چشم به هم زدنی انجام میدادم تا اونها نتونن واکنشی نشون بدن. صدای خشخش چمنها نشون میداد که اونها دارن نزدیک و نزدیکتر میشن. دستم رو بالا بردم و با تیغهی دستم سریع به آب ضربهای زدم که آب بهشدت خروشان شد و بهسمت پایین رودخونه جریان یافت. سرعت آب و حرکت من اونقدری زیاد بود که ماریا حتی نتونست کوچکترین حرکتی انجام بده و فقط فریادش به گوشم رسید:
- بانو! فرار کنین.
نفسهام تند شده بود و حس میکردم هوای اطرافم سنگین شده. بهسختی و با تردید به عقب نگاهی کردم که با دیدن تودههای بخارمانندی از سیاهی که فقط دوتا چشم قرمز داشتن جیغ خفیفی کشیدم و قدمی به عقب برداشتم که بهسمتم یورش آوردن.
این هم یک پست دیگه. امیدوارم لـ*ـذت بـرده باشین. منتظر نظراتتون تو پروفایل شخصیم هستم عزیزای دل ♡
ناگهان زیر پاهام خالی شد و توی رودخونه افتادم. عمق رودخونه به یکباره اونقدر زیاد شد که من کاملاً تو آب فرو رفتم. درحالیکه برای خلاصی از آب دستوپا میزدم، به بیرون از آب نگاه کردم که تصویر اون موجودات عجیبغریب رو دیدم. همهشون دور آب جمع شده بودن و به درون آب نگاه میکردن. فقط نمیدونم چرا وارد آب نمیشدن تا من رو دستگیر کنن. بعد از مدتی از رودخونه دور شدن و من دیگه اونها رو ندیدم؛ ولی هرچی که بیشتر میگذشت، من بیشتر تو آب فرو میرفتم و از سطح آب فاصله میگرفتم. انگار توی دریای عمیقی فرو رفته بودم و جاذبهی زمین و جریان آب، هر لحظه بیشتر از قبل من رو به عمق آب میبردند. دهنم رو باز کردم تا فریاد بزنم که آب بهشدت تو دهنم هجوم آورد و ریههام پر از آب شد. برای بلعیدن ذرهای اکسیژن دستوپا میزدم و هرلحظه که میگذشت ناامیدتر میشدم. کمکم دستوپاهام شل شد و حس کرختی بهم دست داد، حتی نمیتونستم انگشتهام رو تکون بدم. بدنم توی آب معلق مونده بود و صدای تپش بلند قلبم رو بهراحتی میشنیدم. از بین پلکهای نیمهبازم دستی رو دیدم که وارد آب شد و من نفس کم آوردم و توی دنیای بیخبری فرو رفتم.
romangram.com | @romangram_com