#طلسم_عشق_پارت_117
نگاهی به اطراف انداختم. جنگل در سکوت مطلق فرو رفته بود و هیچ صدایی به گوش نمیرسید. حتی خبری از آواز چند دقیقهی قبل گنجشکها نبود. با سوءظن چشمهام رو ریز کردم و درختها رو از نظر گذروندم. حس میکردم چیزی از بین درختها من رو نگاه میکنه؛ اما نمیتونستم ببینمش. باید هرچی زودتر میفهمیدم اینجا چه خبره؛ بنابراین رو به پری کردم و پرسیدم:
- اینجا چه خبره؟ من از چی خبر ندارم؟
با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت. انگار اون هم احساس خطر کرده بود. به آرومی گفت:
- تاراگاسیلوس نابود نشده. جادوگر همهی اونا رو جادو کرده. قسمتی رو سوزونده و قسمتی رو با جادو تغییر داده. اجداد من از این رازا خبر داشتن که دستگیر شدن. شما باید همهچی رو به روال قبل برگردونین.
حرکت چیزی بین درختها توجهم رو جلب کرد و سریع سرم رو بالا گرفتم و به اون نقطه از جنگل نگاه کردم. سایههای سیاهرنگی با سرعت از بین درختها حرکت میکردن. سعی کردم آروم باشم و خونسردی خودم رو حفظ کنم؛ اما کف دستم از استرس عرق کرده بود و تپش قلبم بیشتر شده بود. خیلی سریع به اون پری نگاه کردم و پرسیدم:
- تو چطور من رو شناختی؟ هرکسی ممکنه اسمش تیارانا باشه.
سرش رو تکون داد و درحالیکه دم زیباش رو میرقصوند گفت:
- بله. هرکسی ممکنه اسمش تیارانا باشه؛ اما هیچکس مثل شما موهاش سفید نیست و چشماش مثل آبی آسمون پاک و شفاف نیست.
با چشمهای گردشده نگاهش کردم. موهای سفید؟ ولی موهای من که قهوهای شده بود. یعنی ممکنه...
سریع بهسمت آب خم شدم و به چهرهی واقعی خودم تو آب نگاه کردم. این من بودم. با موهای بلند سفید و صورت سفیدرنگم که چشمهای آبیرنگم بین این سفیدی میدرخشید و لبهای سرخم مثل یاقوت جلا داشت. کاملاً وجود اون سایهها رو فراموش کردم و به خودم نگاه کردم. خدایا! یعنی ممکنه که همهچیز به حالت قبل برگرده؟ رو به پری گفتم:
- اسمت چیه؟
- ماریا سرور من.
سری تکون دادم و پرسیدم:
- ماریا! بهت قول میدم خونوادهت رو نجات بدم و اونا رو بهت برگردونم.
romangram.com | @romangram_com