#طلسم_عشق_پارت_115

- ببینم! تو که از من می‌ترسی، چرا بهم نزدیک شدی؟

جوابی نداد و خودش رو دوباره پشت سنگ مخفی کرد. ادامه دادم:

- ببین خانوم‌کوچولو! من اصلاً بهت آسیبی نمی‌زنم. مطمئن باش!

- ولی تو من رو توی دستت گرفتی و می‌خواستی من رو بدزدی!

با شنیدن بخش آخر حرفش قهقهه زدم که صدای خنده‌م توی جنگل پیچید و دوباره به گوش خودم رسید. با انگشتم خیسی کنار چشمم رو پاک کردم و درحالی‌که سعی در کنترل خنده‌هام داشتم گفتم:

- من می‌خواستم بدزدمت؟ آخه اگه می‌خواستم بدزدمت که دیگه ولت نمی‌کردم بری. می‌گرفتم و می‌بردمت. تو هم که فسقلی، هیچ کاری نمی‌تونستی انجام بدی.

آروم‌آروم و با احتیاط از پشت سنگ بیرون اومد و کمی بهم نزدیک شد.

- یعنی نمی‌خوای من رو پیش اون جادوگر ببری؟

با شنیدن کلمه‌ی جادوگر جدی شدم و با اخم پرسیدم:

- جادوگر؟ منظورت چیه؟

می‌ترسید و سعی داشت کمی آروم باشه.

- جاسوسای جادوگر همه‌جا هستن و خانواده‌ی من رو دستگیر کردن. من تونستم فرار کنم.

موضوع داشت پیچیده می‌شد. جادوگر پری‌ها رو برای چی می‌خواست؟ این پری چطور از قلمروی من سردرآورده و موضوعی که از همه مهم‌تر بود اینه که جادوگر چطور تونسته قلمروی سلطنتی رو پیدا کنه؟

- من وقتی روح هستم می‌تونم به قلمروم بیام، اون چطور به قلمرو من اومده؟

romangram.com | @romangram_com