#طلسم_عشق_پارت_114
- دوباره میسازمش!
گوشم سوت میکشید و این صدا اونقدر بلند بود که اصلاً نمیفهمیدم سایمون چی داره میگه. سوت مثل تیری که زوزه میکشید تو گوشم نواخته میشد و اصلاً نمیخواست قطع بشه. سایمون بهسرعت بهسمتم دوید و صورتم رو با دست هاش قاب گرفت. نگاه نگرانش این سؤال رو تو ذهنم بهوجود آورد «چه اتفاقی افتاده که سایمون اینطور نگرانه؟» دستش رو که از صورتم جدا کرد، نگاهم روی دست پر از خونش ثابت موند.
باز هم از گوشم خون اومد و باز هم من موندم و حس معلق موندن بین زمین و هوا و سیاهی مطلقی که به استقبالم اومد.
***
صدای قدمهای تندی که برمیداشتم و میدویدم توی محیط اکو شد. تو اون تاریکی چشمهام درست نمیدید و نمیدونستم دارم کجا میرم. صدای چکهچکهی آب توی محیط نواخته شده بود و من با جون و دل صدا رو گوش میدادم و بهسمتش میرفتم؛ اما هربار صدا از یه طرف میاومد و من رو گیج و گمراه میکرد. از حرکت ایستادم و درحالیکه نفسنفس میزدم، با پشت دستم دونههای ریز و درشت عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم و به سیاهی مطلقی که تمومی نداشت چشم دوختم. اصلاً نمیدونم چطور از اینجا سر درآوردم؛ ولی باید راه نجاتی پیدا کنم.
- تیارانا!
بهسمت صدا برگشتم؛ ولی کسی نبود. حتماً اشتباه کردم؛ ولی دوباره زمزمههای مشمئزکنندهای که اسمم رو میخوند تو گوشم پیچید.
- تیارانا! بیا اینجا.
حس عجیبی نسبت به این صدای عجیب داشتم. صدایی که مشخص بود ترکیبی از صدای مرد و زنه و یهجورایی احساس میکردم صاحب صداها رو میشناسم. دوباره صدای چکچک آب اومد و با زمزمههای مشمئزکننده مخلوط شد. چشمهام رو بستم و تمرکز کردم. باید میفهمیدم منبع این صدا کجاست؛ بنابراین بدون اینکه چشمهام رو باز کنم بهسمت صداها قدم برداشتم. مطمئن نبودم بستهبودن چشمهام کار درستی باشه؛ ولی بازبودنش هم کاربرد چندانی نداشت. صدای عبور جریان باد که در محیط جریان داشت، زمزمههای آب و اون افراد رو به گوشم میرسوند. درست مثل شخصی که گیج شده باشه فقط به اینطرف و اونطرف میرفتم و اصلاً نمیدونستم جلوی پام چی قرار داره. تپه یا دره؟ چنددقیقهای بود که صدای باد رو نمیشنیدم و این برام عجیب بود. عبور جریان باد فقط توی محیط باز به گوش نمیرسید، پس من توی یه محیط بسته گیر افتاده بودم و حالا... چشمهام رو که باز کردم، نور چشمهام رو زد و مجبور شدم سریع ببندمشون. دستم رو سایهبون چشمهام کردم و بعد از مکث کوتاهی چشمهام رو باز کردم و به منظرهی روبهروم نگاه کردم.
درختهای زیبایی که برف روشون نشسته بود و قندیلهای یخی که مثل الماس زیر نور خورشید میدرخشیدن و زیباییشون رو به رخ میکشیدن و کمی اونطرفتر شکوفههای صورتیرنگی که بوی دلپذیرشون محیط رو پر کرده بود، روی درختها خودنمایی میکردن و درختهایی که برگهای زیبا و آتشینشون منظرهی زیبا و دلانگیز پاییزی رو به نمایش گذاشته بودن، در کنار درختهایی با برگ ساقه نرگسی، همه و همه فقط یه چیز رو نشون میدادن. من تو قلمروی سلطنتیم بودم. قلمروی سلطنتی تاراگاسیلوس که متعلق به من بود. آبشار طلاییرنگی که از بالای صخره سرازیر شده بود، مثل همیشه زیبا و دلانگیز بود و ذرات معلقش توی هوا رنگینکمون بسیار زیبایی رو تشکیل داده بود. نفسی تازه کردم و بهسمت رودخونهای که از آبشار جاری شده بود رفتم و روی تختهسنگی که درست در لبهی رود قرار داشت، نشستم. چشمهای پر از شادیم رو به آب دوختم که برخلاف آبشار صاف و زلال بود. واقعاً که این جزء شگفتیهای خلقت خداوند بود. چطور ممکنه مادر رودخونه طلایی باشه و خودش صاف و زلال. بدون هیچ کثیفی! دامن لباسم رو کمی بالا کشیدم و پاهای عریانم رو بهآرومی داخل آب گذاشتم که سرمای خنک و دلچسبش زیر پوستم دوید و باعث شد حس تازگی و سرزندگی بهم دست بده. چشم از پاهام گرفتم و به آسمون دوختم که خورشید رو قاب گرفته و مثل همیشه صاف و بدون هیچ ابری بود. با برخورد جسم لزجی به پاهام سریع به آب نگاه کردم که با دیدن چیزی که تو آب قرار داشت چشمهام گرد شد.
پری کوچیکی داخل آب بود که رنگ پوستش صورتی صدفی بود و موی سفیدش توی آب میرقصید و بالهی زیبای دمش مثل حریر خودش رو به نمایش گذاشته بود. دور پاهام چرخید و دستش رو روی پام گذاشت. اندازهش به قدری کوچیک بود که میشد تو دست گرفت و بلندش کرد. دستم رو وارد آب کردم و پری کوچک رو همراه با مقداری آب بیرون آوردم و بهش نگاه کردم. با نیروی آبافزاریم، آب رو کنترل کردم تا از بین انگشتهام روی زمین نریزه و اتفاقی برای پری نیفته. ظاهراً احساس خطر کرده بود که مدام شنا میکرد و سراسیمه بهم نگاه میکرد. سعی کردم آرومش کنم تا فکر نکنه میخوام بهش آسیب بزنم؛ بنابراین گفتم:
- آروم باش پری کوچولو! من باهات کاری ندارم.
با این حرفم اصلاً آروم نشد و مدام خودش رو به انگشتهام میکوبید تا بتونه راه فراری پیدا کنه. برای اینکه خودش رو اذیت نکنه، دستم رو داخل آب بردم و رهاش کردم که بهسرعت شنا کرد و خودش رو پشت سنگ کوچکی که داخل آب بود، مخفی کرد. با تعجب به جای خالیش میون دستم نگاه کردم و بعد به اون سنگ نگاه کردم. پری با احتیاط سرش رو بیرون آورد و با ترس نگاهم کرد. لبخندی زدم و کمرم رو صاف کردم و همونطور که روی تختهسنگ نشسته بودم، گفتم:
romangram.com | @romangram_com