#طلسم_عشق_پارت_113
تند و ناگهانی بهسمتم برگشت و دو دستش رو محکم روی میز کوبید. جوری که گلدان سفید و کوچک روی میز تکونی خورد و سر جاش ایستاد. نگاهم رو از گلدون گرفتم و درحالیکه یکی از ابروهام رو بالا داده بودم گفتم:
- این رو دیگه نمیدونستی جناب وزیر سایمون.
از جا بلند شدم و درحالیکه آرومآروم قدم برمیداشتم و بهسمت پنجره میرفتم ادامه دادم:
- تو اصلاً میدونی دشمن اصلی تاراگاسیلوس کیه یا تو این سالها فقط دنبال من گشتی؟ فکر کردی من کسیم که تاراگاسیلوس رو نابود کرده؟
- ولی تو فرا...
بین حرفش پریدم و داد زدم:
- من فرار نکردم. تو تمام این سالها اون زن پستفطرت جلوی چشمهات بوده و تو فقط به این فکر کردی که من فرار کردم. به این فکر کردی که من رو پیدا کنی و انتقام پدرت رو ازم بگیری.
روی پاشنهی پام بهسمتش چرخیدم و انگشتم رو تهدیدوار براش تکون دادم
- اما هیچوقت... هیچوقت به این فکر نکردی که اون جادوگر کجاست و چیکار میکنه. پس اون چی؟ اون نباید تاوان کاراش رو پس بده؟ فقط پدر تو توی این دنیا مهم بوده؟ اونهمه مردم که مردن، اونایی که آواره شدن مهم نیستن؟ پدر تو جون صدهاهزار انسان رو گرفته بود و من بهعنوان ملکه فقط به وظیفهم عمل کردم. حالا تو... تویی که خودت رو نمایندهی مردم تاراگاسیلوس میدونی، تو چطور به وظیفهت عمل کردی؟ با منتظرموندن برای کشتن من؟ یا با مجازات کردن اون جادوگر؟
اون لحظه اصلاً به این فکر نمیکردم که کسی ممکنه صدام رو بشنوه و بره به اون ملکه خبر بده. اون لحظه فقط میخواستم حرص و عصبانیتم رو خالی کنم.
- ببین سایمون! من اگه به گذشته برگردم و پدرت اون اشتباهات رو انجام داده باشه، باز هم جونش رو میگیرم. چون اصلاً از کارم پشیمون نیستم. حالا تو چه بخوای، چه نخوای، باید با این واقعیت که پدرت داشت تاراگاسیلوس رو نابود میکرد کنار بیای و...
بین حرفم پرید و با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- نه که الان نابود نشده.
دهنم بسته شد و فقط بهش نگاه کردم. تاراگاسیلوس نابود شده؛ ولی من مقصر نبودم. اون زن لعنتی یهو از وسط ناکجاآباد سروکلهش پیدا شد و همهچی رو به هم ریخت. خیلی آروم و سرخورده زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com