#طلسم_عشق_پارت_111
تعظیم کوتاهی کرد و از در بیرون رفت. برام جای تعجب داره که چطور این دختر تحت تأثیر حرفهای سایمون قرار نگرفته و علیه من کاری نمیکنه!
همیشه خونسرد و آروم کارهاش رو پیش میبره و از هیچکس هم نمیترسه. یه جای کار میلنگه! حتماً چیزی میدونه که من ازش بیخبرم یا شاید هم...
با تقهای که به در خورد، از فکر بیرون اومدم و گفتم:
- بیا تو.
در باز شد و سایمون با اخم غلیظی که روی پیشونیش نقش بسته بود وارد اتاق شد. هلن هم خیلی عادی و آروم پشت سر سایمون اومد و بعد از تعظیمکردن گفت:
- بانوی من! سایمون رو آوردم.
سایمون زیر لب چندبار کلمهی «بانوی من» رو به تمسخر زمزمه کرد که اهمیتی ندادم و خطاب به هلن گفتم:
- بسیار خب. میتونی بری و به کارای دیگهت برسی.
صامت و آروم نگاهم کرد. حس میکردم داره به ذهن و جونم رسوخ میکنه و میخواد بفهمه تو ذهنم چی میگذره؛ اما این فقط یه حس پوچ و توخالی بود؛ چون همچین چیزی امکان نداشت. با ابروهای بالارفته نگاهش کردم که به خودش اومد و از اتاق بیرون رفت. به صندلیهایی که دور یه میز گردمانند چیده شده بود اشاره کردم و درحالیکه خودم روی یکی ازاونها مینشستم گفتم:
- بشین! باهات کار دارم.
صدای قدمهایی که برمیداشت توی اتاق طنینانداز شد و چند لحظه بعد صدای جدی و سردش گوشم رو خراش داد.
- نمیدونم چه وردی خوندی که هلن با جونودل ازت حمایت میکنه؛ ولی من خام حرفات نمیشم.
به جلو متمایل شدم و دستهام رو روی میز گذاشته و به هم گره زدم و گفتم:
- من هم در تعجبم که چطور تحت تأثیر حرفای تو قرار نگرفته و باهام بد نیست. نکنه نقشهای تو سرتونه؟
romangram.com | @romangram_com